تصریح

یادداشت‌های علی سلیمانیان

تصریح

یادداشت‌های علی سلیمانیان

تصریح

وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَهِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرا

شما را چه شده است که در راه خدا به مقاتله برنمی‌خیزید؟ در حالی که مردان و زنان و کودکان مستضعف صدا می‌زنند: پرودگارا! ما را از این آبادی که اهلش ظالم است نجات بده! و برای ما از جانب خودت ولی‌ای برگزین و برایمان از سوی خویش یاری‌گری قرار بده! (قرآن کریم؛ سورۀ نساء، آیۀ 75)

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

تصریح در تلگرام: t.me/tasrih
تصریح در تام‌تام: tt.me/tasrih
تصریح در ایتا: eitaa.com/tasrih
تصریح در سروش: sapp.ir/tasrih
تصریح در بله: ble.im/tasrih
تصریح در گپ: gap.im/tasrih
🔸
ایمیل: tasrih.ir@gmail.com

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است. بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی(ع) بود، به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت، تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی ترسیم، از انحراف می ترسیم.

معلم شهید غلام‌علی پیچک

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
پیوندها

از امروز باید نام موسوی، کروبی، خاتمی و امثالشان را در کنار نام بنی صدرها و رجوی ها نوشت. در کنار آن هایی که خود را از صف امت و امامت، کنار کشیدند و به مقابله با آنان برخاستند. خائنانی که تاریخ، نام آن ها را نیز، برای عبرت آیندگان ثبت خواهد نمود، اما با ننگ و بدنامی.

از این پس، در فرهنگ های واژگان، در ذیل واژه ی دیکتاتور و پس از نام هیتلرها و صدام ها و...، باید فصل جدیدی گشود با عنوان "دیکتاتوران فسقلی" و با نام هایی چون موسوی و کروبی و خاتمی، آن صفحات را آذین بست. دیکتاتورانی که – در بزرگی و زورمندی - حتی به گرد پای صدام هم نمی رسند و ملت آزاده ی ایران، چه بلایی که بر سر او نیاورد. و چه ذلتی انتظارشان را خواهد کشید. آن ها که چون دستمالی کثیف، در دستان نجس و خون آلود مستکبران و جلادان انسان ها بودند. اما کیست که نداند دستمال ها هم تاریخ مصرف دارند و آخرسر به جایگاه ابدی خود، یعنی زباله دان خواهند پیوست. دستمال هایی که نخواستند، خود را در اقیانوس بی کران و زلال ملت شستشو دهند و خود را با دست دشمنان بیگانه و شغال صفت، تقدیم زباله دان نمودند.

تاریخ برای چنین کسان ناکسی که برای تجدید عهد با امامت و برای فریاد زدن آرمان های انقلاب اسلامی به همراه امت، به این خیل عظیم نپیوستند و سودای صف دیگری در سر پروراندند، جز ذلت و خواری را ننگاشته است. آنان که با نیرنگ، در پس نقاب خط امام(ره) و انقلابی گری، دست بیعت با مترودین امام فشردند و پیمان دوستی با ملحدان و ترورسیت ها بستند و دست بر کاسه ی استکبار بردند، چنان سیلی محکمی از ملت، خواهند خورد که دیگر هیچ بی سر و پایی جرات چنین رفتار نفاق آلودی را در سر نپروراند.

این دیکاتوران فسقلی، تنها و تنها دو راه در پیش روی خود خواهند داشت و راه سوم را خود، بر روی خویش بسته اند.

راه اول را هیلتر برای خود برگزید. این همان راهی است که امام عزیز (ره)، آن را برای صدام، راه بسیار عزت مندانه تر و مردانه تری می دانست. انتحار و خودکشی بهترین راهی است که آن ها می توانند برای خود برگزینند. گر چه آن ها هم اکنون هم عروسکان خیمه شب بازی بی جانی در دست اغیار هستند که کم از مردگان ندارند.

اما راه دوم، که ظاهراً پسند این ها بوده است، راه بنی صدر است: فرار در هیئت زنانگی. "کمپین مردان با حجاب" به زودی پذیرای این نامردان خواهد بود.

گذشته از سرنوشت خفت بار این عناصر بی اراده، اما خواست ملت انقلابی  و متحد  و یک پارچه ی ایران اسلامی، از دستگاه محترم قضا هم آن است که اینان را هر چه سریع تر از دخمه هایشان که چونان صدام، در آن خزیده اند، بیرون کشند و به دست عدالت بسپارند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۸۸ ، ۰۸:۲۳
علی سلیمانیان

پاسخ آحاد ملت ایران و علی الخصوص حوزویان و دانشگاهیان به حتاکان خمینی کبیر(ره)، گر چه پاسخی بود دندان شکن و پشیمان کننده، اما در این میان برخی رسالتی داشتند که به انجام نرساندن آن، این بار نه تنها قصور که خیانت به ساحت قدسی امام بود.

موسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره) که وظیفه ی ذاتی آن صیانت از آرمان ها و اندیشه ی آمام امت است، گر چه در برابر شعارهای انحرافی جریان فقته در روز قدس و 13 آبان و حتی پیش تر از آن، که علیه آرمان و اندیشه ی امام(ره) بود، سکوت اختیار کرد – که این مع الاسف نشانه ی در هم تنیدگی و قرابت اندیشه ی متولیان موسسه ی مذکور با جریان فتنه است – اما سکوت آن در برابر مساله ای که قلب های همه ی دل باختگان امام عزیز و دوستداران او و آزادگان را نه فقط در ایران و نه حتی در دنیای اسلام که در اقصی نقاط عالم جریحه دار کرد، امریست نابخشودنی.

با هزار اندوه و تاسف باید گفت، نه تنها حتک حرمت نسبت به تمثال حضرت امام (ره) توسط عوامل نفاق و فتنه، از سوی موسسه ی یاد شده با سکوت خیانت بار همراه شد، بلکه حمید انصاری، قائم مقام آن موسسه، با نگارش نامه ای در ظاهر به صدا و سیما، در صدد برآمد تا جریان فتنه را از این اتهام بزرگ تبرئه نموده و جای متهم و شاکی را عوض کند.

این که چه عاملی سبب شده است تا موسسه تنظیم و نشر، که ریاست آن را سید حسن خمینی بر عهده دارد، به جای متهم کردن عوامل فتنه ی سبز اموی به خاطر جسارت به ساحت امام خمینی(ره)، سعی نمود صدای اعتراضی هم که نسبت به این عمل بی شرمانه برخاسته بود، خاموش کند، آن است که متاسفانه موسسه ی تنظیم و نشر آثار امام به جای آن که دل در گرو امام داشته باشد، دل را به دست کسانی سپرده اند که می خواستند با سر نیزه بردن نام امام، آنانی را که از بصیرت بی بهره اند، به جمع امویان بکشانند.

در این که حرمت بیت امام خمینی(ره)، تنها و تنها به خاطر انتساب آنان به امام امت که محبوب دل ها بود و مراد عاشقان و مقتدای آزادگان، شکی نیست. نباید فراموش کرد که حرمت آن خانه هم تا زمانی به قوت خود باقی خواهد ماند که اهل آن، برای اندیشه ها و آرمان های امام عزیز نیز اهل باشند و آن خانه، هم چنان بیت امام باشد نه خانه ی اغیار.

خوب است بیت امام(ره) و موسسه ی تنظیم و نشر آثار امام هم به توصیه ی امام(ره) به فرزند بزرگوارشان مرحوم حاج سید احمد، درباره ی عدم دخالت و ورود به جریانات سیاسی، عمل کنند و از نام امام ما، برای رسیدن به معاصر برخی جریانات سیاسی که امروز نه تنها با اندیشه ی امام، زاویه گرفته اند، بلکه دقیقاً در تقابل با امام راحل عزیز هستند، سوء استفاده نکنند، تا هم چنان محبوب دلدادگان امام باشند، چرا که شرف المکان بالمکین.

و در پایان، اگر موسسه ی تنظیم و نشر آثار، قصد آن ندارد که در برابر هجوم بی امان بر اندیشه ها و ساحت امام (ره) بایستند، باید گفت: ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان.

پاینده باد راه خمینی کبیر(ره) و مستدام باد سایه ی مقتدای مسلمانان؛ امام خامنه ای.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۸۸ ، ۰۸:۱۶
علی سلیمانیان

اخیراً آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت، در سفری که به مشهد داشته است، در دیدار با جمعی از فعالین دانشجویی، سخنانی ایراد نموده که بسیار جای تامل دارد. این نوشتار، قصد آن دارد تا با اشاره به بخش هایی از مطالب مطرح شده توسط ایشان که در خبرگزاری ها انعکاس یافته است، ابهامات – و احیاناً تناقضات – آن را مورد چالش قرار دهد.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت در این دیدار گفته اند: «من از جریانی که در کشور می‌گذرد راضی نیستم و مناسب نبود که در شرایطی که از طرف دشمن تحت فشار هستیم این مسائل به وجود بیاید، به خصوص جدا شدن قشر آگاه و متفکر جامعه از نظام نوپای اسلامی.»

ایشان باید توضیح دهند که منظورشان از قشر آگاه و متفکر جامعه که از نظام جدا شده اند چه کسانی است؟ آیا منظور ایشان جدایی خائنانی چون موسوی، خاتمی و کروبی – که به ساده لوحی شهره است – می باشد یا فرزندان نابغه ی خود ایشان؟ آیا ایشان آگاهی و متفکر بودن را در کینه توزی از انقلاب و امام و رهبری و در همراهی با صهیونیسم و استکبار و آشوب علیه رای ملت می دانند؟ ایشان یا خودشان را هم آگاه و متفکر نمی دانند و یا خدای ناکرده از نظام جدا شده اند. آیا برداشتی جز این می شود از عبارت بالایی داشت؟!

ایشان در پاسخ به سوالی که درباره ی سکوت ایشان در شرایط حاضر پرسیده شده بود، گفته اند: «یک جریان افراطی همیشه در راست و گاهی در چپ بوده است. » آیا ایشان خود فراموش کرده اند که در دوران پنجمین انتخابات ریاست جمهوری، حامیان ایشان شعار "مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است" را برگزیده بودند؟ آیا منظور ایشان از جریان افراطی همیشگی در جناح راست، طرف داران سنتی خودشان نیست؟ و آیا این که رادیکال تر از فرزندان و برخی بستگان هاشمی هم در جناح چپ می توان یافت؟! جناب هاشمی چه چیزی را نشانه رفته اند؟ خود را یا خویشتن را؟!

آقای هاشمی رفسنجانی در ادامه می گوید: «الان شرایطی در کشور است که برخی حرف مخالف را تحمل نمی‌کنند و در این شرایط حرف زدن برای جامعه مفسده دارد... » هاشمی با بیان اینکه حضرت علی(ع) زمانی که انتقادات از ایشان زیاد شده بود و یک نفر هنگام سخنرانی ایشان در مسجد به امام بدگویی کرد،‌ امام(ع) به اطرافیان خود فرمودند که آن شخص را رها کنید و اگر او بدگویی کرده شما هم به او بدگویی کنید و وی را نزنید، افزود: «ما باید به بچه‌های خوبمان، با اساتیدمان طوری رفتار کنیم که آنها احساس بی‌پناهی در ابراز عقیده خود نکنند.»

خوب است ایشان به یاد بیاورند دورانی را که در راس قوه ی مجریه حضور داشتند و فضای سیاسی جامعه و حتی دانشگاه را به حدی تنگ نموده بودند که رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی در سال 1359 فرمودند: «خدا لعنت کند آن دستهایی که تلاش کرده اند و می‌کنند که قشر جوان ما و دانشگاه ما را غیر سیاسی کنند.»

آیا ایشان فراموش کرده اند که در یک سخنرانی در قم، وقتی سه طلبه به ایشان انتقاد نمودند، این طلبه ها را زندانی کردند؟ آیا ایشان لیست های عریض و طویل خود به صدا وسیما را که خواستار ممنوع التصویری عده ای – تنها به خاطر نقد از ایشان – شده است را که هنوز هم بر قوت خود باقی است از یاد برده اند؟

آیا ایشان نامه ی سرگشاده و بدون سلام 6 ماه پیش خود به ولی امر مسلیمن در آستانه ی انتخابات را که در آن تنها به دلیل نام بردن فرزندان ایشان در مناظره ی تلوزیونی، رهبری و نظام را تلویحاً تهدید به اغتشاش و آشوب کرده اند را از یاد برده اند؟!

به راستی چه کسی تحمل مخالف را ندارد؟ آیا آزادی ای بیشتر از این که به رئیس جمهور هر تهمتی و افترا و ناسزایی روا داشته شود؟ آیا بر توهین و تحریک بستگان خود که با آزادی تام در جامعه می گردند، چشم فرو بسته اید؟ از کدام تحمل مخالف سخن می رانید؟!

جناب هاشمی در ادامه گفته اند: «در آن نمازجمعه گفتم که انقلاب ما بر اساس اسلام و قرآن است، اما حرفی که من می‌زنم را تندروهای اصولگرا نمی‌پسندند و رای مردم را زینتی می‌دانند... حضرت علی(ع) از سوی خدا منصوب بود و خدا به پیغمبر گفت: ولایت علی(ع) را اعلام کن و این کار برای پیامبر سخت بود زیرا که جامعه آن زمان علی را به عنوان رهبر نمی‌پسندیدند و با گذشت چند ماه دیدیم که مردم با علی(ع) چه کردند. ... پیامبر به حضرت علی(ع) در مجلس خصوصی گفتند که تو حق ولایت و صرف خدا را داری اگر مردم قبول کردند جامعه را اداره کن ولی اگر قبول نکردند خودت را تحمیل نکن.»

فارغ از سندیت روایت بیان شده که در حوزه ی دانسته های نگارنده نیست، چندین سوال و شبهه مطرح است:

1-  باید پرسید آیا شکست خوردگان در انتخابات رای مردم را حتی در حد زینتی هم پذیرفتند؟ آیا دوستان ایشان بر رای قاطبه ی ملت، هیچ وقعی نهادند؟ چه کسی آرای ملت را نپذیرفت؟ آیا منظور جناب هاشمی از مردم، تنها 13 میلیونی است که به موسوی رای داده اند و یا چند صد هزار نفری که به رضایی و کروبی رای داده اند؟ آیا 5/24 میلیون رای دهنده ای که بر خلاف میل آقای هاشمی رای داده اند، از مردم نیستند؟ آیاایشان این اکثریت جامعه را از مردم نمی دانند؟ یقیناً نمی دانند. چرا که اگر اکثریت جامعه را که به احمدی نژاد رای دادند، آقای هاشمی مردم حساب می کرد، روایتی را که در آن رسول الله (ص) از امیر مومنان (ع) می خواهد که خود را علی رغم میل مردم بر آن ها تحمیل نکند، بیان نمی کردند. آیا ایشان، تحمیل 13 و یا 14 میلیون رای را بر 5/24 میلیون رای از آن باب جایز و مشروع نمی دانند که 5/24 میلیون رای دهنده را از مردم به حساب نمی آورند؟ یا تحمیل اقلیت متمکن را بر اکثریت مستضعف جایز می دانند؟ چه کسی خود را می خواست بر مردم تحمیل کند؟ دوستان شما یا رئیس جمهور منتخب؟!

2-  آیا آقای هاشمی، با سوادی بسیار فراتر از نگارنده، با این قیاس مع الفارغ قصد بیان چه چیز را دارد؟ آیا ایشان فرق موضوع مطروحه در روایت مذکور را با انتخابات ما نمی دانند؟ آیا هنوز فرق مقبولیت و مشروعیت را درنیافته اند؟– که البته هر دو با طرف پیروز انتخابات است – .

آقای هاشمی رفسنجانی گفته اند: «مردم ما معتقد و مسلمانند و اگر ما را نمی‌خواهند که حکومت کنیم ما می‌رویم.» و مردم بارها گفته اند که چه کسانی را می خواهند و چه کسانی را نه. اما آیا دوستان ایشان هم چون خودشان فکر می کنند؟

رئیس مجمع تشخیص مصلحت در ادامه چنین می گوید: «من در آن نمازجمعه نگفتم که انتخابات درست است یا باطل؛ فقط گفتم تردید در جامعه حاکم است؛ اما برخی آمدند و به من گفتند چرا گفتی تردید؟ در صورتی که آن روز میلیون‌ها نفر در خیابان‌ها ریخته بودند و قاطعانه می‌گفتند که در انتخابات تقلب شده است و انتخابات باطل است. اما من قاطعانه نگفتم که تقلب شده است ولی گفتم تردید دارم و چطور می‌شود میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها بریزند و تردید نکرد.»

در این جا باید توجه جناب هاشمی را به این فرمایش رهبر مظم انقلاب جلب کرد که فرمودند: «این انتخابات برخی خواص را مردود کرد» آیا جناب هاشمی خود را مخاطب این سخن نمی یابند؟ آیا منظور رهبر معظم از مردود شدگان، چه کسانی هستند؟ آیا ایشان این سخن ولی فقیه را نشنیدند که فرمود: «بزرگ‌ ترین جرم، زیر سوال بردن انتخابات بود»؟

در این که ایشان تردید دارند باید گفت قانون و رهبری، فصل الخطاب اند که با وجود اتمام حجت هر دو (قانون و رهبری) جای بسیار تاسف است که ایشان هنوز تردید خود را کنار نگذاشته اند. گذشته از روند قانونی مسئله ی انتخابات، و حتی گذشته از اتمام حجت رهبر گران قدر، باید گفت حتی اگر با منطق خود جناب هاشمی (حضور مردم در خیابان) هم به این مسئله بنگریم، تردید ایشان بر آب خواهد بود. ایشان حضور میلیونی(!!!) در خیابان ها را دلیل تردید خود عنوان می کنند، حال آن که ده ها و ده ها برابر معترضان، مردمانی بودند که به نشانه ی قبول نتایج انتخابات – حتی اکثریت مردمانی که به رقیبان پیروز انتخابات رای داده اند – در خانه های خود حضور داشتند. آیا آقای هاشمی مردم را تنها عده ای از معترضان پایتخت نشین می داند و کل جامعه را، چند خیابان در تهران می پندارد که تردید را حاکم بر جامعه می داند؟ چرا ایشان اعتراض به تردید افکنیشان – بدون وجهه ی قانونی - علیه انتخابات را از تریبون نظام تعجب برانگیز می داند؟ آیا مبنای صحت و خدشه در انتخابات را قانون تعیین می کند یا حضور عده ای معترض در خیابان؟

 جناب آقای هاشمی رفسنجانی می گوید:« راه حلی را که من با تجربه 50 ساله‌ام‌ را ارائه دادم این بود که زندانی‌ها را آزاد کنید و از آسیب‌دیده‌های حوادث پس از انتخابات دلجویی کنید… اگر همین قانون را همه بپذیرند و به آن عمل کنند نه معترضین و نه کسانی که مقابل معترضین بودند اینگونه عمل نمی‌کردند و اگر قانون اجرا بشود اینکه در برخی از دانشگاه‌ها مشاهده می‌شود که دانشجویان نمی‌گذارند مسئولان صحبت کنند و با شعار و زدن وی در جلسه سخنرانی آن مسئول اخلال ایجاد می‌کنند، این مسئله هم حل می‌شد. »

ظاهراً آقای هاشمی سخنان خود را قانون می پندارد، حتی اگر بر خلاف قانون باشد! چرا ایشان اصرار دارند تا پیشنهاد غیرقانونی و غیر شرعی آزادی متجاوزین به حقوق ملت را با نام قانون بر ملت و نظام تحمیل کنند؟ در کدام قانونی نوشته است که اوباش و قاتلان و متجاوزین به حقوق انسان ها باید آزاد باشند؟ آقای هاشمی از کدام قانون نانوشته سخن می راند؟

بحث دل جویی از آسیب دیدگان هم بحثی بسیار صحیح و لازم است که گفته ی ابتدایی ایشان بر خلاف این گفته است. آیا دل جویی از آسیب دیدگان باآزاد کردن آسیب زنندگان محقق می شود یا با برخورد با آن ها؟ چه کسی در این میان آسیب دیده است؟ آیا مردم ره گذر و مردم حزب الله و مامورین مدافع امنیت شهروندان، آسیب بیشتری دیده اند یا اغتشاش گران؟ و آیا ایشان و دوستانشان تا کنون هیچ اقدامی برای دل جویی از آسیب دیدگان به نا حق این جریانات، انجام داده اند؟!

آقای هاشمی! آیا یادتان هست در اردیبهشت 1359 وقتی به دانشگاه تبریز برای سخن رانی رفته بودید چه شد؟ چه کسانی جلسه ی شما را بر هم زدند و بر جناب عالی جسارت نمودند؟ آیا آن ها کسانی جز طرفداران مجاهدین خلق و نهضت آزادی و گروهک های منحرف بودند؟ آیا نظام مقصر بود یا آن تفاله های بیگانگان؟

جناب هاشمی در ادامه چنین گفته است: «حکومت بسیج و سپاه دارد و این طرفی‌ها هم استاد،‌ دانشجو،‌ نخبه، کارگر و مدیر دارند و من نظرم این است که ما باید درگیری‌های خیابانی را با آزاد کردن رسانه‌ها به رسانه‌ها بکشانیم و احزاب و رسانه‌ها را طبق قانون آزاد کنیم. »

جالب است که آقای هاشمی حکومت، بسیج و سپاه را آن طرف می داند و جبهه ی مقابل نظام را این طرف. از میان این و آن کدام یک نزدیک تراند؟ جناب هاشمی به گونه ای سخن رانده که گویی بسیج متشکل از مریخیانی است که نه در جامعه حضور دارند و نه در میان آن ها دانشجو، نخبه، کارگر و مدیری وجود ندارد. آیا اکنون کارگران و نخبگان و دانشجویان و مدیران همه مخالف نظام شده اند؟ آیا آقای هاشمی خود نخبه و مدیر نیست؟ گویی حکومت با مریخیانی به نام بسیجیان و سپاه اش تنها مانده و سایر مردم در مقابل آن ها و نظام هستند. آقای هاشمی! اگر واقع بین نیستید اقل کم تا این حد کاریکاتورگونه نیندیشید.

در باره ی رسانه ها و آزادی بیان و آن چه آقای هاشمی بر سر آن آورده بود و می آورد هم پیش تر گفته شد و این که چه کسانی با آزادی قانونی رسانه ها مخالف اند.

آقای هاشمی چه کسی در رسانه ها حق نقد از جناب عالی و یا حتی خانواده ی حضرت عالی را دارد؟ کسانی که عرصه ی رسانه ها را تنگ کرده اند، نه دولت مردان اند و نه حتی نظام. در رسانه های ما توهین به همگان آزاد است، اما نقد از هاشمی، دشمنی با پغمبر است. نه حتی نقد جناب عالی جایز نیست که حتی نقد از وابستگان به جناب عالی هم محدوده ی ممنوعه است. هر حرفی علیه فرزندان هاشمی رفسنجانی، آشوب و اغتشاش در پی خواهد داشت.

در ادامه آقای هاشمی رفسنجانی در پاسخ به پرسشی درباره ی فرزندش مهدی هاشمی که از متهمین اصلی اغتشاشات پس از انتخابات بوده و اسناد غیرقابل انکار و اعترافات متعدد دستگیر شدگان سندی بر اتهامات اوست و حدود 4 ماه پیش به خارج گریخته است؛ ضمن تبرئه ی او از برخی مفاسد مالی و اداری مطروحه می گوید: «من مطمئنم که مهدی در این انتخابات هیچ دخالتی نداشت و در هیچ یک از اغتشاشات و در هیچ نقطه‌ای نبوده است. او فقط تنها دخالتی که کرده بود این بود که تجربه خودشان را در کمیته صیانت از آرایی که در مجلس خبرگان خوب جواب داده بود به دیگران انتقال داد. وگرنه مهدی ما پول ندارد که به بقیه بدهد. .. مهدی به سفر کاری رفته است و این نیز مسئله عادی بوده است، ما 6 دانشگاه در خارج داریم که الان مهدی رفته به لندن و بیروت برای سرکشی درحالی که بقیه دانشگاه‌ها را هم هنوز سرکشی نکرده است.... مهدی دائما می‌خواهد بیاید ولی من به او می‌گویم نیاید و کارهایش را انجام بدهد، جالب اینکه هیچ دادگاهی تا امروز به وی احضاریه نداده و مهدی نیز هر وقت که لازم باشد می‌آید. الان هم رفته است دکترا ثبت نام کرده است و قرار است رساله‌اش را در یکی از دانشگاه‌های خارج از کشور بگذراند.»

آقای هاشمی! به بیان قرآن،  مال و فرزند، فتنه و سنجه است. آقای هاشمی! آیا می شود با انکار، راه به جایی برد؟ اگر مهدی شما بی گناه است، پس در باره ی اقدامات ضد نظام و براندازانه و سخنان سراسر توهین فائزه – که از قضا در آن سخنرانی هم همراه شما بود- چه می گویید؟ آیا فرزندان شما در حاشیه ی امنی که به واسطه ی شما برایشان به وجود آمده است، می توانند هر قانون شکنی ای بکنند؟ آیا انقلاب بدهکار فرزندان شماست؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۸۸ ، ۱۰:۴۷
علی سلیمانیان

مهدی هاشمی رفسنجانی بعد از آن که متهمین دستگیر شده در اغتشاشات ، بارها از او به عنوان سرشاخه و یکی از عناصر کلیدی کودتای مخملی و حوادث اخیر، نام بردند و در حالی که با نفوذ و سفارش کانون های قدرت از لیست ممنوع الخروج ها خارج می شود، در اوایل شهریورماه از ایران گریخته و چند روز پس از آن دفتر هیئت امنای دانشگاه آزاد، سفر او – به عنوان رئیس دفتر هیئت امنای موروثی دانشگاه آزاد – به لندن را سفری کاری و برای سرکشی و افتتاح واحدهای خارجی دانشگاه قلمداد نمود. ماموریتی که با وجود گذشت حدود  ماه، هنوز به اتمام نرسیده است و البته قرار هم نیست خاتمه یابد. چرا که رئیس مجمع تشخیص به اصطلاح مصلحت نظام، اخیراً در دیدار با جمعی از دانشجویان دانشگاه های مشهد، آب پاکی را بر دست همه ریخته و اطمینان داده است که فرزندش به این زودی ها بازنخواهد گشت و او فعلاً قصد اقامت در خارج برای ادامه ی  تحصیل دارد. و این یعنی آن که برگشتن این متهم را باید تنها در خواب ها دید.

گر چه این فرار موسوم به ماموریت کاری، سوالات فراوانی را در پی داشته است، مساله ای که اما بی توجه مانده این است که حتی اگر این سفر ناتمام و نامعلوم وی ماموریتی است کاری – که نیست- چه کسی پاسخ گوی مخارج ده ها و صدها میلیاردی این متهم از شهریه ی دانشجویان دانشگاه آزاد خواهد بود؟ کدام مرجع، مسئولیت – بخوانید جرات – رسیدگی به هزینه های فرار یک متهم و حتی پرداخت حق ماموریت به ازای فرار به وی از کیسه ی ملت را دارد؟

گذشته از این ها که مهدی هاشمی آیا قصد برگشت دارد یا نه و چه دست هایی پیشتیبان اوست و جواب بریز و بپاش های این آقازاده را چه کسی باید بدهد، اما وقتی پای سوالی که مدت هاست اذهان عمومی را مشغول خود ساخته، بالاخره به کنفرانس های خبری دادستان محترم تهران باز می شود، پاسخی که به آن داده می شود اما قدی مضحک به نظر می رسد. (با عرض پوزش فراوان)

مسئولین زحمت کش قوه ی قضائیه و دادستان محترم تهران ضمن آن که بارها بر عدم تبعیض در اجرای عدالت تاکید داشته و هنر دستگاه قضا را برخورد با متهمان صاحب قدرت و ثروت دانسته اند – که به جد موضعی ارزش مند و قابل تقدیر است – اما آن چه که مضحک به نظر می رسد این است که ایشان چندین بار از طریق رسانه ها – و فقط از طریق رسانه ها و شفاهاً – اعلام کرده اند که اگر مهدی هاشمی خود را بی گناه می داند، در دادگاه حاضر شده و از خود دفاع کند. این گونه اظهار نظر، آن هم از سوی شخصی که در جایگاه عالی قضائی و حقوقی قرار دارد گر چه قدری بعید به نظر می رسد اما نشانه هایی با خود به همراه دارد که تردید جامعه در عدم عزم جدی دستگاه قضا در برخورد با متهمان منتصب به کانون های قدرت را تقویت می کند.

اگر دادستان محترم تهران، چنین موضعی را تنها به خاطر فرار از فشار افکار عمومی اتخاذ نکرده اند، پس چرا تا به حال هیچ اقدامی برای احضار نامبرده به دادگاه و تشکیل پرونده ی قضائی – با وجود اسناد متعدد و خدشه ناپذیر – برای مهدی هاشمی، صورت نگرفته است؟! کدام متهم عاقلی بدون آن که پرونده ای در دادگاه برایش مفتوح گردد، به دادگاه مراجعه کرده و از خود دفاع می کند؟! باید پرسید او نسبت به کدام اتهام رسمی باید از خود دفاع کند؟ در کدام دادگاه و از کدام پرنده؟! و اصلاً چرا؟

این گونه اظهارات غیرحقوقی دادستان محترم تهران که البته با پاسخ ها و نامه نگاری های تحقیرآمیز مهدی هاشمی نیز همراه بوده است، نه تنها روشن گر افکار عمومی نخواهد بود، بلکه گرهی بر کلاف سر در گم عدالت نیز خواهد زد و تردید احتمالی متهمانی نظیر مهدی هاشمی و امثال او را بر وجود حاشیه ی امن برای خود، به یقین مبدل خواهد ساخت.

اگر حقیقتاً قوه ی محترم و زحمت کش قضائیه، هیچ ملاحضه و تبعیضی در اجرای عدالت قایل نبوده و در صدد برخورد با همه ی متخلفان است، پس چرا هنوز متهمان ردیف اول پرونده ی اغتشاشات که موجب خسارت های جبران ناپذیر حیثیتی، روانی، جانی و مالی شدند و آن ها که آبروی نظام را به بهایی ناچیز در طبق اخلاص، تقدیم اربابان خارجی خود می کنند و در حال محاربه با نظام اسلامی هستند، با آزادی تام و مطلق در حال عربده کشی و گردن کشی هستند، حال آن که، آنانی که از سر جوزدگی و غفلت و بی بصیرتی، در این کارزار فتنه وارد شده و سنگی پرتاب کرده و سطلی به آتش کشیده بودند، حکم محکومیتشان را هم سنگین تر از فرماندهان خود گرفته اند.

اگر مسئولین محترم قضائی و دادستان محترم تهران، جداً قصد آن دارند تا مهدی هاشمی را به ایران فراخوانده و عدالت را درباره ی وی به اجرا درآورند، پس چرا تا کنون نسبت به اقدامات مشابه و دامنه دار فائزه ی هاشمی، حتی خم به ابرو هم نیاورده اند؟!

عدالت به تعبیری که گذشت، قدری آیا خنده دار نیست؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۸۸ ، ۰۸:۲۰
علی سلیمانیان
محرومیت واقعیتی است تلخ در جامعه ی ما و اگر محرومان را بخش بزرگی از جامعه ندانیم، اقل کم باید این جماعت را بخش قابل توجهی از اجتماعمان به حساب آوریم. واقعیتی که علاوه بر آن که معلول سیاست های اقتصادی و کوتاهی برخی مسئولین متولی امر، ریشه در روابط اجتماعی و مهم تر از آن ریشه در رسانه های ما دارد.

در این مجال اندک قصد آن نداریم که به نقد مسئولین و دستگاه های متولی رسیدگی به محرومان و مستضعفان بپردازیم، چرا که پوست مسئولین اشرافی کمیته ی امداد در عمارت کاخ گونه ی سرپرستی آن نهاد - که هیچ سنخیتی با فقر ندارد- بسیار کلفت تر از آن شده است که فریاد ما راه به جایی برد.

این نوشتار بر آن است تا به تبیین نقش اصحاب رسانه و آن ها که رسالت اطلاع رسانی و نمایاندن واقعیات را بر عهده دارند، بپردازیم. ما گر چه حتی نمی هم از جامعه ی رسانه نیستیم، لکن رسالت ما بیان است، هر چند که گوشی برای شنیدن آن نباشد.

رسانه های ما و آن ها که در این میان دستی بر آتش دارند، اگر بیش تر از متولیان محرومان، مسئول وضعیت قشر مستضعف نباشند، به زعم نگارنده کمتر از آن ها بی مسئولیت نیستند. چرا که رسانه ها امروز جهت دهی افکار را بر گرده دارند. و لا اقل دو نفد بر آن ها رواست:

اولین نقدی که از این باب متوجه اصحاب رسانه و در رأس آن صدا و سیما - به عنوان بزرگ ترین شبکه ی رسانه ای کشور- است، ترویج فرهنگ مصرف گرایی و تجمل پرستی است که این عامل نقش به سزایی در تغییر ارزش های جامعه ایفا کرده و موجب سوق دادن جامعه به سمتی است که تضعیف حرکت های خودجوش اجتماعی برای رسیدگی به مسئله ی فقر را در پی دارد و این یعنی از میان برداشتن پتانسیل عظیم مردمی برای مبارزه با فقر و محرومیت.

امروز متاسفانه فرهنگ جامعه ی ما به سمتی کشانده شده است که مصرف گرایی و تشریفات و تجملات، ارزشی چندین برابر دست گیری از فقرا یافته است و کارکردهای اجتماعی، همه، تنها در جهت تامین منافع شخصی طبقه ی مرفه تعریف شده اند نه برای پیش برد اهداف کل اجتماع. به عبارت دیگر، در جامعه ی امروزی، اندیشه ی "یا همه یا هیچ کس"، رنگ باخته و جای آن را "همه برای یک نفر" گرفته است.

نقد دیگری که بر رسانه ها وارد است و بسیار مهم تر و تامل بر انگیزتر از اولی است، آن است که محرومین جامعه ی ما علاوه بر آن که از بسیاری داشته ها و امکانات محروم اند، از حضور دز رسانه ها هم محروم شده اند. جای بسی تاسف است که آن ها که نام رسانه را یدک می کشند، بخش قابل توجهی از مردم را به گونه ای در درون خود هضم کرده اند که گویا محرومین و فقرا، انسان هایی مرده اند و وجودی خارجی ندارند. رسانه های ما -از همه ی طیف ها و جریان های سیاسی- به قدری درگیر مناقشات و زد و خورد های جناحی شده اند که فراموش کرده اند انسان های دیگری هم غیر از سیاسیون و جریان های دیگری غیر از مناسبات سیاسی، وجود دارند. غافل اند از این که، ایران فقط چند خیابان یا چند محفل در پایتخت یا کلان شهرها نیست و وسعت ایران هزاران برابر آنی است که در آن حضور دارند.

رسانه های ما چشمان خود را بر این بسته اند که در میان ما و در اطراف ما، کسانی هم وجود دارند که هنوز از جنگیدن با گرسنگی و سرما و گرما، از شرمندگی، از بیماری و از آوارگی و ... رهایی نیافته اند که حتی فریادی به دادخواهی برآورند.

رسانه ها که وظیفه ی ذاتی آن ها رساندن فریاد محرومان است، نه تنها به این وظیفه ی خود عمل نکرده اند، بلکه در جهت خاموش نمودن آه برآمده از درد مستضعفان، نیز گام برداشته اند. رسانه ها، محرومان را خیلی پیش تر از آن که بمیرند، کشته اند و محرومیت و فقر، در فرهنگ واژگان رسانه ها، کلماتی نامفهوم هستند.

ما همه مقصریم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۸۸ ، ۱۰:۵۵
علی سلیمانیان

همه چیز از یک نخواستن شروع شد.نپذیرفتن نتیجه ی انتخابات.اما این نخواستن خود ریشه در خواستن دارد:قدرت طلبی.و چون سرآغاز همه ی این خواستن ها و نخواستن ها قدرت طلبی است، همه ی سلب ها و ایجاب ها حول این محور شکل می گیرد.و این آغاز خواستن ها و نخواستن های مکرر است.خواستن ابطال انتخابات، نخواستن تن دادن به قانون و غیره و غیره.و فتنه را برپا کردند تا بر این خواسته ها و نخواسته ها، جامه ی عمل بپوشانند.

در آغاز راه، سبزها می دانستند که چه می خواهند و چه نمی خواهند.اما کم کم خواستن ها رنگ باخت و تنها نخواستن ها ماندند.درخواست ابطال انتخابات به سردی گرایید و رفته رفته از میان رخت بربست.پس از آن نخواستن ها شکل تازه ای یافتند.نپذیرفتن انتخابات، جای خود را به نپذیرفتن نظام داد.نوک پیکان حمله ها این بار کلیات نظام را نشانه رفت.از انتخابات، دولت، شورای نگهبان، قوه ی قضائیه و نیروهای مسلح گرفته تا قانون اساسی، رهبری و حتی چارچوب کلی نظام حاکم مورد هجوم واقع شد.

شعار«استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی»تنها یک نخواستن در بطن خود داشت:نفی جمهوری اسلامی.آنها این بار می دانستند که جمهوری اسلامی را نمی خواهند اما نمی دانستند که چه می خواهند.قرار گرفتن سبزها و جمیع معاندین و دشمنان انقلاب اسلامی از لیبرال ها، متحجرین سلفی، بهایی ها و دموکرات ها گرفته تا کمونیست ها، لائیک ها و سکولارها، منافقین، سلطنت طلبان و استکبار جهانی در کنار هم، تنها یک دلیل دارد و آن اتفاق نظر در نفی جمهوری اسلامی است.همه ی شعارهایی که سبزها سرمی دهند، اکنون تنها جنبه ی سلبی دارد و هیچ خواسته ای در پی آن ها نیست.این جا نفی ها هم رنگ دیگری دارد.شعار«نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی»نه نفی شرق است و نه نفی غرب.این شعار تنها در نفی جمهوری اسلامی سرداده می شود.حتی شعارهایی چون"مرگ بر روسیه"و"مرگ بر چین"هم خواهان نابودی روسیه و چین نیست، این شعارها نخواستن"مرگ بر امریکا"و"مرگ بر اسرائیل"است.

سبزها اکنون در سراب چه می خواهند حیران اند و این را می شود از بیانیه های افسرده ی سرکردگانش هم به روشنی دریافت.سبزها بی هیچ نقشه ی راهی و بی هیچ افقی در برابر خویش، سرگردان اند و از گذر روزها، تنها مترصد فرصتی هستند که نخواستن های خود را ابراز کنند.آن ها در این عرصه ی حیرانی، اجتماع خود را از دست داده اند و تنها مشتی از جهال، هنوز در سراب اوهام خود گرفتار اند.سرابی که نه تنها نجات بخش آن ها نخواهد بود، بلکه آنان را به ورطه ی نابودی خواهد کشاند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۸۸ ، ۱۰:۵۸
علی سلیمانیان

هیچ کس منکر آن نیست که ورزش حرفه ای و قهرمانی، مستلزم سرمایه گذاری است و این سرمایه گذاری نه تنها یک نیاز، بلکه می شود گفت ضرورتی شبه استراتژیک است. امروز تمامی عرصه ها از سیاسی و اقتصادی و اجتماعی گرفته تا ورزش و فرهنگ و ... به گونه ای در هم تنیده شده اند که لازمه ی هر گونه حرکت رو به رشد، پیشرفت پایاپای در همه ی عرصه هاست و به جرات می توان گفت هیچ عرصه ای مصون از تغییرات در حوزه های دیگر نیست.

هدف این نوشتار به هیچ وجه تخطئه ی سرمایه گذاری در ورزش حرفه ای -و در اخص آن، فوتبال- نیست، لکن آن چه این سطور آن را -نه در حد استدلالی کارشناسی بلکه به عنوان درد دلی دانشجویی- دنبال می کند این است که سرمایه گذاری هدفمند در ورزش با صرف هزینه های کلان بدون مدیریت، فرسنگ ها با هم فاصله دارند و اسراف و تبذیر نامعقول، پیامدهای منفی اجتماعی در پی خواهد داشت.

این روزها که با پایان نیم فصل اول لیگ برتر فوتبال ایران، دوباره بحث نقل و انتقال بازیکنان داغ شده است، نیم نگاهی به هزینه کرد مسئولان، در این باب و وضعیت قردادهای بازیکنان و کادر تیم ها، خالی از لطف نیست. گر چه همواره، مقدار هزینه ی پرداختی از بودجه ی بیت المال به فوتبالی ها در حاله ای از ابهام بوده و هیچ گاه مردم این حق را نداشته اند که از کم و کیف قراردادهای نجومی فوتبال، مطلع گردند، اما گاهی درز برخی واقعیات موجود، موجب بهت و حیرت جامعه می شود.

واقعیات حاکی از آن است که مبلغ دریافتی بازیکنان حاضر در لیگ، بین ۹ تا ۱۰ رقم است و این یعنی از چند صد میلیون تا میلیارد!!!. دریافتی کادر فنی و مربیان هم به یقین مبالغی بسیار فراتر از این ها است. و این ارقام توسط باشگاه های لیگ برتری، که اغلب -و یا شاید همه- آن ها وابسته به دولت بوده و از بودجه ی بیت المال ارتزاق می کنند، پرداخت می شود.

مسئولین با چه توجیهی و با کدام مجوز قانونی و شرعی، این هزینه های سرسام آور را بر ملت تحمیل می کنند و آن ها چه پاسخی در برابر محرومین جامعه خواهند داشت؟ آیا حق فوتبالیستی که دم به ساعت و به هر بهانه ای -از دیرکرد پرداخت حقوق گرفته تا عدم پرداخت پاداش اضافی- لب به اعتراض می گشاید، از کارتون خواب ها و بیغوله نشینان و آن ها که حتی نایی هم برای اعتراض ندارند، از بیت المال بیشتر است؟! محرومینی که سیاست گذاری های نادرست و مدیریت های ناثواب، موجب آن گشته تا شب ها سر گرسنه بر بالین بگذارند -البته اگر جایی برای خواب داشته باشند- و کودکان معصومی که از ابتدایی ترین حقوق محروم اند و مرگ برای آن ها گواراتر از این زندگی است.

این گونه سرمایه گذاری نامعقول -بخوانید سرمایه سوزی- آن هم نه در عرصه ی فوتبال ملی، بلکه در سطح باشگاهی -که به زعم اغبل کارشناسان امر هیچ ثمره ای برای فوتبال ما به ارمغان نیاورده است- با کدام منطق، صورت گرفته است؟ این هزینه کرد کلان در ورزشی که حتی در سطح ملی آن هم، روز به روز با افول مواجه بوده ایم را آیا عقل سلیمی خواهد پذیرفت؟

چرا سرمایه گذاری در ورزش را با ریخت و پاش در فوتبال به اشتباه گرفته ایم؟ گذشته از محرومیت های موجود در جامعه، آیا تزریق تنها بخشی از این سرمایه به بخش های دیگری از ورزش قهرمانی، راهگشای بسیاری از مشکلات نخواهد بود؟ آیا اختصتص این پول به ورزش عمومی و استفاده تعداد بسیار بیشتری از مردم به جای چند مرفه بی درد و چند خارجی، موجب شکوفایی استعدادهای خفته ی کسانی که فشار بی امان هزینه ها آنان را از ورزش دور نگه داشته است، نمی شود؟

مسئولین می بایست توضیح دهند گه چه انگیزه ای برای این گونه ولخرجی های افسار گسیخته، که کمترین کمکی به حال ورزش کشور نمی کند، می تواند وجود داشته باشد؟ آیا آن ها در برابر بار مالی ریخت و پاش های چند هفته ای در خارج که هر از گاهی به بهانه ای صورت می گیرد، پاسخی برای عموم مردم و علی الخصوص وستضعفان، دارند؟ یقیناً ندارند. آیا این گونه حاتم بخشی ها از کیسه ی ملت به بالانشینان، سلاخی عدالت نیست؟! اگر نیست پس چیست؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۸۸ ، ۰۸:۲۲
علی سلیمانیان
ایران در حال تجربه ی انقلابی بزرگ است. سه دهه از انقلاب اسلامی می گذرد و ایران در آستانه ی انتقال انقلاب به نسل بعدی، در انتظار وقوع انقلاب به سر می برد. دورانی که در آن به سر می بریم، دوران گذار است. گذار از نفاق به دورانی نو.

گذشت سه دهه از عمر انقلاب اسلامی، معادلات و صف بندی خودی و غیرخودی سی سال پیش را بر هم زده و شناخت دوست و دشمن را قدری با مشکل مواجه ساخته است. اکنون، بیگانگانی در میان ما ردای دوست بر تن دارند و این نفاق، موجب غبارآلودگی فضا گشته است. انقلاب اسلامی، نیازمند انقلابی درونی است تا غبار فتنه را بنشاند.

انتخابات خردادماه، تحمل جبهه ی نفاق را به سر آورد و این، گر چه موجب عقده گشایی عقده داران از انقلاب، امام، رهبری و ملت گشت، لکن نویدبخش شکل گیری انقلابی درونی شد. انقلابی که نه تنها یک نیاز، بلکه ضرورتی برای انقلاب بود. این انقلاب جدید، تصفیه ی دشمنان دوست نما از صف دوستان را به ارمغان خواهد آورد.

گر چه، جبهه ی نفاق، با برپایی فتنه، آهنگ آن کرده بود تا سناریوی از پیش شکست خورده ی دیکتاتوری اقلیت و متعاقب آن استسمار مستکبرین را بر ملت تحمیل کند، لکن بیداری ملت ایران و به ویژه راهبری هوشمندانه ی رهبر فرزانه ی انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (مد ظله العالی)، راه را بر فتنه انگیزان بست و این آشکارگی چهره ی منافقانه ی دوستان قدیم -که امروز به مهرگان دشمنان بدل شده اند- موجب آن شد تا انقلاب اسلامی با شناخت عوامل مسموم، با استفراغ آنان، درون خویش را از این جرثومه های فساد، پاک کند. اکنون جبهه ی فتنه دچار انزوا و افسردگی شدید سیاسی شده است و این افسردگی به انتحار خواهد انجامید.

انقلاب اسلامی ایران پس از گذشت سی سال در حال نو شدن است و این دوران گذار، مژده ی ورود به دورانی جدید را در پی دارد. نفاق در حال عزیمت به صبح صادق است و ندای تکبیر اذان، نویدبخش روشنایی. الیس الصبح قریب؟...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۸۸ ، ۱۱:۰۱
علی سلیمانیان

۱۳آبان ۵۸ و تسخیر لانه ی استکبار در قلب ام القرای جهان اسلام توسط "دانشجویان مسلمان پیرو خط امام (قدس سره الشریف)" ، از آن لحاظ که ساختمانی متعلق به بیگانه در میان پایتخت به اشغال درآمده، هیچ اتفاق مهمی نیست که در تاریخ جاودانه بماند و هرگز لایق آن نبوده که امام امت (رحمه الله علیه) آن را انقلاب دوم، که انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول است بنامند. راز این جاودانگی و افتخار اتلاق انقلاب دوم بر این حادثه، تنها در یک چیز نهفته است: مبارزه ی عملی با استکبار.

آن چه که ۱۳ آبان را به عنوان حماسه ای بزرگ در تاریخ، جاودانه ساخته، مبارزه ای انقلابی است که که از بستر بصیرت و پیروی از ولایت فقیه ناشی شده است. در واقع، تسخیر نقطه ی امید شیطان بزرگ در قلب ایران توسط جریان بیدار دانشجویی، نه تنها موجب بهت و حیرانی استکبار جهانی گشت، بلکه با تحقیر ابرقدرتی بزرگ چون امریکا، استیصال و درماندگی مدعی کدخدایی عالم را به رخ جهانیان کشید

.

البته مبارزه ی با استکبار، تنها زمانی پذیرفته است که برخاسته از عقلانیت و منطق توام با بصیرت باشد، و الا هر شعاری علیه بیگانگان، نه تنها در راستای استکبارستیزی قرار نمی گیرد، بلکه مانعی بر سر این مبارزه خواهد بود. مصداق بارز این مدعا، منافقین جدید -یا همان سبزها- هستند. آن ها که با ادعای دروغین خط امامی بودن، سعی در فریب افکار را دارند، با خط زدن شعارهای اصولی "مرگ بر امریکا" و "مرگ بر اسرائیل"، و سردادن شعارهای انحرافی "مرگ بر روسیه" و "مرگ بر چین"، نه تنها با استکبار مبارزه نمی کنند، بلکه تنها در پی انجام اعمالی هستند که خاستگاهشان جبهه ی استکبار است و با دستور مستقیم مستکبرین، در پی مقابله با مبارزه ی ملت ایران با استکبار هستند.

پاسخ حضرت امام خمینی (ره) به این مدعیان دروغین پیروی از امام، پاسخی صریح و شفاف است:

«

ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم... هر یک از اینها را شناسایی کنید و به دادگاه معرفی کنید، ننشینید که باز جایی را آتش بزنند... خط این بود که اصلاً آمریکا منسی (فراموش) شود، یک دسته مرگ بر شوروی را مطرح کردند تا آمریکا منسی بشود.»(۱)

پس منظور از مبارزه ی عملی با استکبار نه هوچی گری و بی خردی است است، بلکه منظور از این مبارزه ی عملی، مبارزه ای برخاسته از منطق و عقلانیت است و تسخیر جاسوسخانه ی امریکا، مصداق است روشن برای مبارزه ی عملی با استکبار. اما گستره ی این استکبارستیزی فقط بدین جا ختم نمی شود؛ که در واقع این واقعه، خود سببی است برای انقلاب درونی که با آشکارگی دنباله های داخلی استکبار، دوستان را از غیر آنان غربال می کند.

۱۴ آبان ۵۸، تنها به فاصله ی یک روز از حماسه ی اشغال مرکز جاسوسی شیطان بزرگ در ایران، شاهد آشکارگی چهره ی کسانی هستیم که این اقدام انقلابی دانشجویان را در نفی استکبار برنمی تابند و خود را از گردونه ی نظام نوین انقلابی ملت ایران به کناری نهاده و خویشتن را تقدیم زباله دان تاریخ می کنند. استعفای نخست وزیر دولت موقت، بازرگان، و کابینه ی او در اعتراض به حرکت انقلابی مبتنی بر بصیرت جنبش دانشجویی، نشان از آن دارد که بازرگان و گروه او، یارای ایستادگی بر آرمان های انقلاب اسلامی -که در رأس آن نفی استکبار است- را ندارند.

۱۳ آبان، علاوه بر آن که هیمنیه ی مستکبرین را شکست، سنتی با خود به ارمغان آورد که می شود آن را سنت "غربال خودی از غیرخودی" نامید. این ویژگی غربالگری ۱۳ آبان، دست کم اولین ضلع مثلث آرمان های بنیادین انقلاب اسلامی -یعنی "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی"- که اولین جواز ورود به جرگه ی انقلابیون است را در بر می گیرد.

پس از نخست وزیر موقت، نخست وزیر دهه ی ۶۰ (موسوی)، که بارها از این غربال به خیل انقلابیون ره یافته بود، این بار از ورود به دایره ی انقلاب باز می ماند و این مقدمه ای است برای ره سپاری به موزه ی تاریخ. سوت پایان موسوی و جریان به اصطلاح "سبز" او نواخته شده است و این اعلام ختم حیات سیاسی آنان است.

در این جا سوالی مطرح است و آن این که شماری از فاتحان قله ی استکبارستیزی در سال ۵۸ که امروز در قعر چاه استکبارپذیری گرفتار شده و پیشمان از گذشته بر طبل مبارزه با گذشته ی خویش می کوبند، آیا می توانند صاحبان و میراث داران این حماسه ی بزرگ باشند؟! پاسخ به این سوال را باید به سنت ۱۳ آبان سپرد. گر چه این حماسه قائم به شخص نیست، اما وارثان این حماسه کسانی می توانند باشند که لایق عنوان "دانشجویان پیرو خط امام" باشند. جنبش اصیل دانشجویی به عنوان خالق این حماسه و لایقان عنوان "دانشجویان پیرو خط امام"، میراث داران این حماسه هستند، هر چند که در میان آن ها هستند کسانی که در سال ۵۸ هنوز دست تقدیر پروردگار، هستی آنان را رقم نزده بود.

ما دانشجویان پیرو خط امام، که مدال افتخار پیروی از امام راحل و امام حاضر را بر گردن آویخته ایم، وارثان این حماسه هستیم و در راه مبارزه با استکبار از همه ی هستی خود خواهیم گذشت.

پیش به سوی فتح قله های استکبارستیزی... پیروزی نزدیک است. "نصر من الله و فتح قریب"...

 

سید علی مسیحا

-----------------------------------------

پی نوشت

:

۱

-صحیفه ی امام(ره) ، ج15، صفحه29

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۸۸ ، ۱۱:۰۳
علی سلیمانیان

گویشی در باب بیانیه ی اخیر موسوی

آخرین بیانیه ی منتسب به موسوی، که در آستانه ی ۱۳ آبان -روز مبارزه با استکبار جهانی- صادر شده است، حائذ نکات مهم و قابل تامل است.

در آغاز این بیانیه از سه حادثه ی سیزدهم آبان سخن به میان آمده است. اشاراتی به تبعید حضرت امام خمینی (رحمة الله تعالی علیه) و کشتار دانش آموزان تظاهر کننده در صحن دانشگاه تهران رفته است؛ اما درباره ی سومین رویداد چنین آمده است:

«درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. (!!!) ... امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول نامید.»

و این همه ی آن چیزی است که از انقلاب دوم گفته شده است -البته به لحاظ مفهومی. که پس از این هم سطری چنان که آمده گذشته است، ولی از چیزی فراتر از آن چه آمد سخنی به میان آورده نشده است-.

در این عبارات از کدام رویداد سخن رانده شده و علت اکراه نویسندگان این بیانیه از بیان آن واقعه ی عظما که انقلاب دوم نامیده شده است، چیست؟ چرا امام عزیز این رویداد را انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول نامید؟ این اقدام امام دقیقاً به همان علتی است که موسوی و سبزها از بیانش واهمه دارد. شکستن هیمنه ی استکبار؛ و امریکا به عنوان نماد استکبار.

تلاش موسوی و جنبش به اصطلاح سبزش از کتمان دشمنی با امریکا و اسرائیل و امثالهم چه چیز می تواند باشد و بیان گر چیست؟ تنها دو فرض را می توان بر این انگیزه متصور شد. یا این ها به قدری از امریکا و اذانبش وحشت دارند که حتی عرضه ی بیان مخالفت با آن را هم ندارند و یا این که با امریکای جهان خوار و اسرائیل خون آشام طرح دوستی برانداخته اند. آیا گزاره ی سومی هم جز این دو وجود دارد؟

گذشته از این ها که گفتنی های بسیار با خود دارد، نویسندگان این بیانیه بر افراطی گری و رادیکالیسم  جریانی که ظاهراً رهبری آن را موسوی و خاتمی برعهده دارند، بای نقد گشوده و از جریان معصوفش خواسته تا از تندروی و افراطی گری برحذر باشند. اما غافل از آن که داعیه داران جنبش سبز نه ۱۳ میلیون رای دهنده به آن ها هستند که زخم خوردگان از ملت و انقلاب و کسانی اند که کوچکترین دلبستگی به امام راحل و انقلاب اسلامی ندارند و تنها دلیل همراهی آنان با موسوی آن نیست که موسوی را پذیرفته اند بلکه در صدد آن اند تا از فرصت پیش آمده با استفاده ی ابزاری از بی ارادگانی چون موسوی به اهداف شوم خود نایل آیند. این ادعا را می شود در روز سیزدهم آبان سنجید.

در جای دیگری از بیانیهی منسوب به موسوی -نماینده ی جریانی که با گرنش در برابر خواست نامشروع و نامعقول غرب، نه تنها تمامی فعالیت های غنی سازی در مسئله ی هسته ای را متوقف ساخت، بلکه با پلمپ مراکز تحقیقاتی هم بوسه ای بر دستان اربابان مستکبر خود زد- آمده است:

«به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بین‌المللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند می‌شد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هسته‌ای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانه‌ها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمی‌کردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیت‌های هسته‌ای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتح‌المبین نامیده شود؟»

در این عبارات که به شیوه ای موزیانه تلاش شده است تا واقعیات وارونه جلوه داده شوند، بی عرضگان دیروز، مدعیان امروز گشته اند. دولت خاتمی، در جریان دیپلماسی مبتنی بر ذلت و خواری نه تنها از همه ی فعالیت های هسته ای اعم از غنی سازی و تحقیقات، دست کشید، بلکه بر سر حق مسلم ملت ایران به معامله با غرب پرداخت و علاوه بر آن که این قمار را بر آنان باخت، بلکه به اعتراف خود دولتمردان اصلاحات* نه تنها از حجم تهدیدات و تحریکات کاسته نشد، بلکه روند تهدید و تحریم، رنگ جدی تری به خود گرفت. اما امروز در اثر دیپلماسی مبتنی بر عزت و صلابت، نه تنها همه ی فعالیت های هسته ای از سرگرفته شده و در حال حاضر بیش از ۷۰۰۰ سانتریفیوژ در کشور در حال غنی سازی هستند، در جریان مذاکرات اخیر، غرب که روزگاری به هیچ وجه قصد پذیرش حق برخورداری ملت ایران از فن آوری صلح آمیز هسته ای را نداشت، در موضعی منفعلانه مجبور به پذیرش همه ی فعالیت های هسته ای در ایران شده و حتی کشورهای مستکبر غربی بر سر تأمین سوخت رآکتور تهران سر و دست می شکنند. اگر این پیروزی نیست پس چیست؟

در ادامه ی این بیانیه، نویسندگان آن برای آن که حوصله ی خوانندگان سر نرود، لطیفه ای هم آورده اند: «تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمی‌گذاریم و میراث‌های به جا مانده از مبارزات نسل‌های پیشین را به هیچ تقلیل نمی‌دهیم.» برای آن که لطایف تنها برای خنداندن بیان می شوند و نه برای دریافت پاسخ، ما هم به این رسم سر می نهیم.

همچنین در این بیانیه سوالی مطرح شده است که پاسخ آن کراراً داده شده است. این سوال می پرسد: «این روزها هر نگاهی که به نگاهی می‌افتد از پیروزی می‌پرسد. کی به آن می‌رسیم؟ » و چه پاسخی زیباتر ایز این که گفته شود «خواب برگشتن امریکا، خواب پریشانی است که تعبیر نخواهد شد.»(۱)

«آخرین نبرد ما به مثابه سپاه عدالت، نه با دموکراسی غرب که با اسلام امریکایی است و این اسلام از خود امریکا دیراتر است. اگر چه این نیز ولو هزار ماه باشد، به یک شب قدر فرو خواهد ریخت.»(۲)

و ما ادرئک ما لیلة القدر؟!

 سید علی مسیحا

-----------------------------

پی نوشت ها:

*- مصاحبه ی صادق خرازی، رئیس دستگاه دیپلماسی اصلاحات با روزنامه ی اعتماد در تاریخ 17/11/85 گویای بخش کوچکی از واقعیات سیاست خارجی دوران اصلاحات است. در مصاحبه ی مذکور آمده است: «همان زمان برای تعلیق غنی سازی در میان پاره ای از مسئولان نظام تردیدهایی وجود داشت، اما سرانجام نظام از تصمیم تعلیق حمایت کرد. یک ماه بعد متوجه شدیم اروپایی ها قصد دارند قطع نامه ی دیگری در آژانس مطرح کنند و از عبارات و کلماتی چون Breach به معنای "نقض و گزارش" به شورای امنیت استفاده کنند... . از همان روز نخست، امریکایی ها قصد داشتند به هر صورت ممکن از توافق ایران با اروپا در آژانس جلوگیری کنند. اروپایی ها دچار یک اشتباه مهم و استراتژیک شدند و آن این که در برابر امریکایی ها نتوانستند مقاومت کنند. آن ها نتوانستند لیاقت و ظرفیت خود را نشان دهند و بدن آن که به عواقب بیندیشند زیاده خواهی کردند. در مقابل هر قدم مثبتی که ایران برمی داشت، اروپایی ها عقب تر می رفتند به طوری که می توان گفت زیاده خواهی اروپایی ها کار دستشان داد، چون از این غافل بودند که موضوع هسته ای برای ایرانیان یک افتخار ملی است.»

۱- حضرت آیت الله العطمی امام خامنه ای

۲-شهید سید مرتضی آوینی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۸۸ ، ۱۱:۰۴
علی سلیمانیان