تصریح

یادداشت‌های علی سلیمانیان

تصریح

یادداشت‌های علی سلیمانیان

تصریح

وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَهِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرا

شما را چه شده است که در راه خدا به مقاتله برنمی‌خیزید؟ در حالی که مردان و زنان و کودکان مستضعف صدا می‌زنند: پرودگارا! ما را از این آبادی که اهلش ظالم است نجات بده! و برای ما از جانب خودت ولی‌ای برگزین و برایمان از سوی خویش یاری‌گری قرار بده! (قرآن کریم؛ سورۀ نساء، آیۀ 75)

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

تصریح در تلگرام: t.me/tasrih
تصریح در تام‌تام: tt.me/tasrih
تصریح در ایتا: eitaa.com/tasrih
تصریح در سروش: sapp.ir/tasrih
تصریح در بله: ble.im/tasrih
تصریح در گپ: gap.im/tasrih
🔸
ایمیل: tasrih.ir@gmail.com

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است. بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی(ع) بود، به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت، تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی ترسیم، از انحراف می ترسیم.

معلم شهید غلام‌علی پیچک

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
پیوندها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تکلیف گرایی» ثبت شده است

در فتنه‌ی جمل که شیطان سپاهش را در اوج شکوه گرد آورده بود، در میدانی پرغبار، و آن‌گاه که کم‌کم داشت گرد یأس بر اردوگاهِ حق می‌نشست، امام(ع) پرچم فتح را به محمد بن حنفیه داد و فرمود:


تَزُولُ اَلْجِبَالُ وَ لاَ تَزُلْ 

اگر کوه‌ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.


عَضَّ عَلَى نَاجِذِکَ أَعِرِ اَللَّهَ جُمْجُمَتَکَ

دندان‌هایت را به هم بفشار، جمجمه‌ات را به خدا بسپار.


 تِدْ فِی اَلْأَرْضِ قَدَمَکَ 

قدم‌هایت را چونان میخ در زمین استوار کن. 


اِرْمِ بِبَصَرِکَ أَقْصَى اَلْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَکَ

و تا دورترین کرانه‏‌هاى میدان نبرد را زیر نظر بگیر و صحنه‌‏هاى وحشت‌خیز را نادیده بگیر. 


وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلنَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ

و بدان که پیروزى وعده‌ی خداوند سبحان است ...



فتح از آن اهل ولایت است؛ از آنِ اهل تکلیف.


پیروزی از آنِ آن‌هاست که بر محکمات تکیه دارند. نه شکی را بر آنان راهی است و نه تردیدی بر دل‌ها و عقول‌شان سایه افکنده است. هیچ تزلزلی در آنان نمی‌بینی. بر آن‌چه که حق یافته‌اند می‌ایستند اگر چه تنها بمانند. و استوار می‌ایستند اگر چه کوه‌ها از هم بپاشند. و مطیع حق‌اند اگرچه نفعشان در آن نباشد. و البته که نفعی جز در حق نیست. 


 اگر در گشایش و در موضع فتح باشند، سرکشی نمی‌کنند و اگر در تنگنا قرار گیرند سرخورده نمی‌شوند؛ جمجمه‌هایشان را به خدا می‌سپارند. و اینان را البته تنگایی نیست. نه در بن‌بست می‌مانند و نه سردرگم می‌شوند.


اهل تکلیف همیشه در گشایش‌اند. منافعشان بر قلوبشان قفل نمی‌زند و تردید بر زبان‌ها و چشم‌ها و گوش‌هایشان، فرمان نمی‌راند. جوارحشان در اطلاعت حق است. نه اهل معامله‌اند و نه اسیر متامع. شیفتگان خدمت‌اند و نه تشنگان قدرت.از هیچ فرصتی برای ادای تکلیف غافل نیستند و هرگز یاس را در آنان نمی‌بینی.


در برابر باطل، تا دورترین کرانه‌های دشمن را می‌نگرند و فاتحانه بر قلب دشمن حمله می‌برند اگرچه تنها باشند. در این‌که پیروز خواهند شد لحظه‌ای شک ندارند. و البته که نصرت، وعده‌ی خداوند است و همیشه فتح از آن اهل تکلیف.


جمجمه‌ات را به خدا بسپار برادر! و بدان که پیروزى وعده‌ی خداوند سبحان است .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۴
علی سلیمانیان

حاج بهزاد پروین قدس

حاج بهزاد اگر چه ساکن شهرماست و در میان ما، اما همچنان او را نشناخته ایم. حاج بهزاد را شهدا باخود برده اند و برای همین است که حضورش در میان ما، غریبانه است. او شهادت را زندگی میکند، و ما در پیچ و خم زندگی روزمره، همچنان که شهدا را، او را نیز گم کرده ایم. حاج بهزاد یک آشنای غریب است. اول بار که او را میبینی، انگار سالهاست که میشناسی اش. مهرش در قلبت قدیمی است و آشنا؛ و با این حال، همچنان ناشناخته است.


  او یک انسان حداکثری است. یک انسان تکلیفگرا و متعهد که هیچ وقت و هیچ جا منتظر شرایط نمانده است. او محرم به اسرار شهداست و بیش از آنکه ما بشناسیمش، با شهدا قرابت و الفت دارد. حاج بهزاد همه ی سالهای زندگی اش را در وفای به عهدی گذرانده است که با شهیدان داشته وزندگی اش با کارش، تفریحش با هنرش، تعطیلاتش با تعهدش و شبش با روزش را کسی نمیتواند از هم جدا کند. زندگی اش همه جهاد بوده است. هنرمندی در نصاب بالای هنری و البته بی ادعا و افتاده و مخلص. گنجینه ی گران و ناب او از فرهنگ و هنر مقاومت، یقیناً نظیر ندارد.

حاج بهزاد، یک هنرمند بیست و چهار ساعته است.


 عکاس، نقاش، طراح گرافیک، خوشنویس، مجسمه ساز، فیلمساز، نویسنده و مهمتر از همه ی اینها، زیستی که در حد اعلای هنرمندی است. حاج بهزاد غیرقابل تکرار است. او هنرمندی است بی بدیل و روحی بزرگ که حجاب معاصرت و ستر حضرت، مانع از آن شده است که آنچنان که هست درک شود. او حجت است بر ما و مگر شهید، معنایی هم جز این دارد؟ 


سلام  خدا بر او که شهید است و شهید خواهد بود.


@tasrih

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۸
علی سلیمانیان

 عادت داریم در برابر هر معضلی، کم زحمت ترین علت ممکن را علم کنیم، و به خود و دیگران بقبولانیم که مشکل از جای دیگری است و نه ما. و هر طور که می شود از گردنمان هر مسئولیتی را بیفکنیم. مثلا در علت یابی مشکل کتاب ناخوانی، همیشه علت را گرانی کتاب دانسته ایم. اگر از اغلب قریب به اتفاق جامعه علت این معضل را جویا شوند، حرف از گرانی و عدم تمکن مالی برای کتاب خواندن، پرتکرارترین حرفی است که شنیده می شود، در حالی که از میان همه علت های ممکن برای این مساله، گرانیِ کتاب، دقیقا در آخر صف ایستاده است و نه حتی قدمی جلوتر.

حرف از گرانی کتاب، آنجا جالبتر می شود که می بینی در سبد مخارج خانوار، هیچ مبلغی به این مساله اختصاص داده نشده است و در عین حال حرف از گرانی کتاب به میان می آید! مدتی پیش، در راسته فروشندگان کتاب های دست دوم  با کتابهایی حتی با قیمت 200 تومان مواجه شدم که در میانشان کتابهای ارزشمند و جذاب و خواندنی وجود داشت. اما چه کسی است که سراغ کتاب برود! واقعا مشکل قشر کتاب ناخوانان، گرانی است؟ من که چنین فکری نمی کنم.

به نظرم گرانی کتاب فقط گریبان قشر کتابخوان و کتابفروش و ناشر را فشرده است و نه هیچ کس دیگر را. گرانی، آزادی انتخاب قشر کتابخوان را با تحدید مواجه کرده است و رونق کار ناشران و توزیع کنندگان را با تهدید.

حرف از گرانی کتاب در شرایطی زده می شود که کتاب را می شود بدون هزینه هم به دست آورد. امانت گرفتن کتاب از دوست و آشنا و کتابخانه های عمومی، و ازاینها آسانتر، مطالعه کتاب الکترونیکی برای هر سلیقه ای به وفور وجود دارد و این ها، بهانه گرانی کتاب را بیشتر از همیشه، پوچ نشان می دهد.

مشکل کتاب ناخوانی در جامعه کنونی ما، بی دغدغگی و کساد بازار اندیشه است. کسی مشتری فکر و تعقل و پویایی نیست. جامعه ما درد شکمش بیشتر است از درد روحش. چطور می شود همین شهری که طی چند سال اخیر، بخش قابل توجهی از کتابفروشی هایش را از دست داده است، یکهو با صف های طولانی در برابر فلافل فروشی هایی که به شکل اختاپوسی و یک شبه در اقصی نقاط شهر روییده اند، مواجه می شود و کثرت این کسب که تنگاتنگ هم نیز سر برآورده اند را با کسرت رونق، مواجه نمی کند؟ شاید کمی باورش سخت باشد اما در یک مدت بسیار کوتاه، شاید نزدیک به 50 -60 فلافل فروشی متحد الشکل و با اسامی مختلف در تبریز سر برآورده اند و جالبترش هم اینجاست که همگی با رونق و ازدهام و شلوغی مواجه اند و کتابفروشی ها، با کساد و ورشکستگی روز افزون و آخرسر هم، جمع کردن بساط و تعطیلی. شهر را بوی روغن سوخته به خود گرفته است و بوی بی مهری به کتاب و اندیشه.

آنچه جامعه ما را کتاب ناخوان کرده و دارد کتاب ناخوان تر از این هم می کند، تغییر ارزشهای جامعه است. شاید این حرف دیگر زیادی کهنه و سخیف شده اما باور کنیم که مساله تازه ما، همان مساله قدیمی است. درد ما این است که در این جامعه، زیبایی و آراستگی ظاهری و مد و پز و ادا درآوردن و دیده شدن و آسودگی و گنده گویی و کوته فکری و ...، می چربد بر هر ارزش روحی و فکری. می ارزد به درد فرهنگ و تعقل و علم و عدالت داشتن. و می ارزد به دردِ بهتر شدن داشتن و خون دل برای عقب افتادگی خوردن. جامعه ما انگیزه ای برای کتاب خواندن و برای فکر کردن و برای بهتر شدن ندارد و برای این هم، دنبال هر بهانه ایست تا فکر کتاب خواندن را از سرش باز کند. فعالیت چندین ساعته در شبکه های مجازیِ اجتماعی -که اغلب قریب به اتفاقش پوچ اندر پوچ است- ساعت ها ارزش وقت گذاشتن دارد ولی از نبودِ فرصت، آن هم به قدر چند دقیقه برای کتاب خواندن، می نالیم. این هم بهانه دیگری است برای فرافکنی که باز هم محکوم به پوچی است. زیاد می شنویم این را که در این زمانه همه گرفتارند و دنبال یک تکه نان و فرصتی برای این کارها نمانده است. و شاید بهتر بود که بگوییم خود را گرفتار زمانه کرده ایم.

خلاصه اینکه، کتاب ناخوانی جامعه ما از سر بی دردی است و میل به بی دردی. و بی تعارف باید گفت که دوست نداریم فکر کنیم. فکر کردن و بیشتر فهمیدن ملازم بیشتر رنج کشیدن و بیشتر تلاش کردن برای بهبود است، و جامعه راحت طلب ما، طبعا از این امر گریزان است. تنبلیم و دوست داریم بیشتر از اینها هم تنبل باشیم. دوست داریم نه کسی کاری به کارمان داشته باشد و نه ما کار به کار کسی داشته باشیم. بخور و بخواب و خوش گذرانی و پول درآوردن و ول گشتن، مطلوب تر از احساس مسئولیتی بیشتر از اینهاست. و وقتی بی دردی و بی مسئولیتی و بی تکلیفی، بشود ارزش؛ نخواندن و اندیشه نکردن و کمتر فهمیدن هم به درد ناشی از اینها، خواهد چربید.

بوی روغن سوخته برای ما، آشناتر و مطلوب تر است از بوی کاغذ، و این یعنی فاجعه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۹:۲۵
علی سلیمانیان