تصـریح

شب‌نامه‌های علی سلیمانیان

تصـریح

شب‌نامه‌های علی سلیمانیان

تصـریح

tasrih.ir | tasrih.ir@gmail.com | telegram.me/tasrih

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است. بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی(ع) بود، به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت، تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی ترسیم، از انحراف می ترسیم.

معلم شهید غلام‌علی پیچک

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ آذر ۹۶، ۱۸:۱۳ - S
    :(
  • ۱ مرداد ۹۶، ۱۵:۴۴ - S
    :(
  • ۳۱ تیر ۹۶، ۰۰:۴۲ - S
    🙁
پیوندهای روزانه
پیوندها

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مستضعفین» ثبت شده است

این روزها که کشمیر داشت زیر چکمه‌های خونین جباران له می‌شد و مردم مستضعف کشمیر داشتند در خونشان غوطه می‌خوردند، در این سوی عده‌ای در ماهیت و عقاید این «مستضعفین» تشکیک کردند که آیا این «مستضعفین» از آن‌هایی‌اند که طرف ما هستند یا نه از «مستضعفین»ِ طرفی غیراند؟


و چه تشکیک ناصوابی!


مگر چنین نگرشی هم می‌شود به مساله‌ی «استضعاف» داشت؟ و اصلاً آرمانِ حمایت از مستضعفین و دفاع از مظلومین را چه به این حرف‌های گروکشانه و سهم‌خواهانه؟


اگر مظلومی در آن سوی جهان هم گرفتار ظلم باشد، فرض است که یاری‌اش نماییم و به دادخواهی‌اش اهتمام کنیم، چه آن‌که به انقلاب ما معتقد باشد و چه نه، و چه این‌که مسلم باشد و چه حتی در کفر.


فرض است بر ما که در مقابل هر ظلمی بایستیم و با هر ظالمی ستیز کنیم و آغوش بر هر مظلومی بگشاییم و الا پیام جهانی انقلابِ ما که همین است، خواهد مرد و مستضعفین جهان را از تنها نقطه‌ی امیدشان مایوس خواهد کرد. چه برسد به کشمیر که پار‌ه‌ی تن اسلام است و مردمانش شیفته‌ی انقلاب اسلامی.



پی‌نوشت:

1.  پیام دردمندانه‌ی «سرباز روح الله رضوی» یک کشمیریِ انقلابیِ مقیم ایران، نشانه‌ای است از این خطر بزرگ که اگر ندانیم چه می‌کنیم و چه می‌گوییم، رسالت جهانی انقلاب را به انحراف خواهد کشاند.

این پیام را اینجا بخوانید.


2.  از عوارض دیگرِ سیاست‌های رسمی، که چند روز پیش در آن‌باره نوشته بودم، یکی‌اش همین ابتلا به سوء هاضمه‌‌ای است که دچارمان می‌کند و امکان درک صحیح و به موقعِ مسائل انقلاب را از ما می‌گیرد. عادت کردن به موضع‌گیریِ همراهانه با سیاست‌های رسمی، امکان تحلیل و موضع‌گیری در اموری را که سیاست‌های رسمی -به هر دلیلی من‌جمله محافظه‌کاری- به آن ورود نمی‌کند را از ما سلب می‌کند و این‌جور می‌شود که دچار سردگمی و عدم تشخیص تکلیف می‌شویم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۳
علی سلیمانیان


با پیروزی اقدامات ضداستعماری «جنبش استقلال‌طلبی هند» که به تصویب‌نامه‌ی استقلال هند منجر شد، لرد مونت باتن نماینده‌ی استعمار بریتانیا در شبه جزیره و آخرین نایب السلطنه‌ی هند در 15 اوت 1947 طی مراسمی بخش‌های هندونشین را به عنوان هندوستان و بخش‌های مسلمانان‌نشین را به عنوان پاکستان -که بعدها بنگلادش از آن جدا می‌شودـ به رسمیت شناخت و به طور رسمی استعمار بریتانیا بر شبه جزیره‌ی هند را پایان داد.


در بدو استقلال اما، حاکمیت بر سر کشمیر مورد اختلافِ طرف‌های هندی و پاکستانی قرار گرفت. منطقه‌ی کشمیر منطقه‌ای شاهزاده‌نشین با اکثریت مسلمان بود که تحت حاکمیت شاهزاده (مهاراجه)هاری سینگِ هندو قرارداشت.


او به دلیل دلبستگی به هویت هندویی‌اش و از طرفی با وجود حق حاکمیت مسلمانان در کشمیر، تصمیم به بی‌طرفی می‌گیرد که پیامد آن گسیل نیرو از طرف پاکستان به سمت کشمیر و مرکز آن سرینگر در اکتبر 1947 می‌شود. 


با مشاهده‌ی وضعیت، شاهزاده هاری سینگ 26 اکتبر با درخواست کمک از هندوستان، طی بیانیه‌ای الحاق کشمیر به هندوستان را اعلام می‌کند و این آغازی می‌شود بر نخستین جنگ بین پاکستان و هندوستان.


اول ژانویه 1948 هندوستان قضیه را به سازمان ملل متحد ارجاع می‌دهد. با صدور قطعنامه‌ 13 آگوست 1948 سازمان ملل از دو کشور می‌خواهد که نیرو‌های‌شان را از کشمیر خارج کنند و تاکید می‌کند که مردم کشمیر در انتخاباتی آزاد و عادلانه سرنوشت خود را پای صندوق‌های رأی تعیین کنند.


بر این اساس دولت موقتی با نخست‌وزیری شیخ عبدالله تشکیل می‌شود. پاکستان رأی سازمان ملل را نادیده می‌گیرد و با ادامه نبرد بخش‌هایی از کشمیر را به خاک خود ملحق می‌کند.


 در اول ژانویه سال بعد طی آتش‌بسی 65درصد کشمیر در اختیار هند قرار می‌گیرد و مابقی به پاکستان واگذار می‌شود. آتش بسی که قرار بود موقت باشد اما مرز بین دو کشور را تعیین می‌کند.


در سال 1957 هندوستان به صورت رسمی کشمیر و جامو را به اتحاد هندوستان الحاق می‌کند و تحت قانون اساسی این کشور قرار می‌دهد که منجر به افروخته شدن دوباره‌ی جنگ می‌شود. نهایتاً در سال 1966 طی آتش‌بسی با امضای لال بهادر شاستری، نخست‌وزیر هند و ایوب‌خان رئیس‌جمهوری پاکستان در تاشکند این جنگ هم موقتاً متوقف می‌شود. 


از دیگر سوی، چین درسال 1962 با هندوستان وارد جنگ می‌شود که منجر به شکست هندوستان و جداکردن بخشی از خاک کشمیر در منطقه‌ی لداخ توسط چین می‌شود. منطقه‌ای که اکنون اکسای چین نامیده می‌شود و تقریبا خالی از سکنه است.


مرگ ناگهانی ایوب‌خانِ طرفدار پایان درگیری و به ریاست رسیدن یحیی‌خان در پاکستان، آتش جنگ را دیگربار در سال 1971شعله‌ور می‌کند و کشمیر را با میلیون‌ها آواره مواجه می‌کند. در سال 1972 ایندیرا گاندی و ذوالفقار علی بوتو با توافقنامه‌ی سیملا بار دیگر بر اجرای توافق تاشکند صحه می‌گذارند و ترک مخاصمه می‌کنند.


در طول سالیان بعد اما حوادث سیاسی متعدد در پاکستان و هند هم‌چون روی کار آمدن نظامی‌ها در پاکستان بعد از اعدام ذوالفقار علی بوتو و بازی‌های سیاسی هند در کشمیر با روی کار آوردن حکومتی دست‌نشانده و محلی، نارضایتی مردم کشمیر بیشتر می‌شود و این وضعیت تا سال 1989 که استقلال‌طلبان بخش‌هایی از مناطق هندی کشمیر را تصرف می‌کنند، ادامه می‌یابد.


کشمیر سال‌هاست که در وضعیت نابسامان نه جنگ و نه صلح به سرمی‌برد. و حق تعیین سرنوشت -اگر چه مورد تاکید سازمان ملل قرار گرفته- اما نزدیک به هفتاد سال است که از مردم مظلوم کشمیر دریغ شده است، هم‌چان که از مردم تحت ستم در فلسطین.


مساله‌ی کشمیر، هم‌سن مساله‌ی فلسطین است و هر دو محصول سیاست‌های استعمار پیر و مولود سال شوم 1948، اگرچه غفلت ما از کشمیر بیشتر بوده است.


حکومت هند با تحت فشار قرار دادن مردم کشمیر و سلب حداقل آزادی از آنان، حاکمیتی زورگو و جبار در کشمیر گماشته است و پاسخ هر اعتراض و حق‌خواهی را با تفنگ می‌دهد. حکومت پاکستان هم که به دنبال تبدیل این مساله به منفعتی قطعی برای خود است، به جای تلاش بر حل اصولی مساله، این وضعیت را بیشتر به وخامت سوق می‌دهد.


در هر حال کشمیر مساله‌ای اساسی برای امت اسلامی و داغی است بر دل‌های آزادی‌خواهان در جهان، که باید تلاش شود تا مردم مظلوم کشمیر بر حق تعیین سرنوشت خود دست یابند، هم‌چنان که مساله‌ی فلسطین هم جز این راه حلی دیگری ندارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۰۳
علی سلیمانیان

سلام بر خون‌های گرم شیعه و سنی و مسیحی و ایزدی و خون‌های به هم پیوسته‌ی مظلومانی که خنجر اسلام امریکایی آن را وجه‌المصاله‌ای برای تحمیل ذلت و تسلیم کرده است.


سلام بر گلوهای بریده‌ی مظلومان و سلام بر ابدان کودکان کباب شده‌ی سوریه و عراق که صدای بی‌کسی‌شان را کسی نشنید و بوی بریان شدنشان مشام جهان را نیازرد.


سلام بر مجاهدان و شهدایی که به عهد انسانیت وفادارترین بودند و برای احقاق حقوق مستضعفین، بذل جان کردند.


سلام بر آه آوارگانی که از خانه و وطن‌هاشان سرگردان شده‌اند تا ارابه‌ی استکبار در دیارشان جولان دهد.


سلام بر بدن‌های زیرآوارمانده در یمن و غزه که زیر چکمه‌های فرزندان ابوسفیان و گوساله‌پرستانِ سامری له شدند و حقوق‌بشر جهانی برایشان دلی نسوزاند. 


سلام بر قلب شریف غیورانی که گلوله‌های اشغالگران سوراخشان کرد اما از سنگی که می‌شد به سمت عدوان پرتاب کرد دریغ نکردند.


سلام بر شیعیانِ بی‌پناه نیجریه که قربانی عقده‌گشایی از اسلامِ خمینی شدند و ما در پیچ و خم تعارفاتِ دیپلماتیک رهایشان کردیم.


سلام بر مسلمانان مظلوم میانمار که بت‌پرستانِ عصر مدرن، ابدان شریفشان را زنده زنده جزغاله کردند و بر سرهاشان عمود آهنین کوفتند و از خانه‌هایشان راندند و ما صدایی هم به اعتراض بلند نکردیم.


سلام بر آزادگان گرفتاردر دست جبارانِ بحرین که شلاق‌های مرتجعان نتوانسته بر پا و دست و دهان آنان زنجیر اسارت بزند.


سلام بر محبوسان و محکومان و شهدای شریعت در جمهوری آذربایجان و تاجیکستان و هر نقطه‌ی عالم که جرمشان خداخواهی است.


سلام بر مظلومان فراموش‌شده‌ی پاراچنار و کشمیر که آن‌قدر فراموششان کرده‌ایم که خبری هم از آن‌ها نداریم.


سلام بر قره‌باغ اشغالی که قربانیِ دول سرسپرده‌ی اجنبی پرست شده است.


سلام بر افغانستانِ مظلوم که دهه‌هاست که طعمه‌ی مستکبرین شرق و غرب و مزدوران استکبار است.


سلام بر انسان‌های شریفی که در قبله‌گاه آزادیِ مدرن، زیر مشت و لگد و گلوله‌های نژادپرستی جان می‌دهند و جرمشان تنها آن است که پوستشان هم‌رنگ زورمندان نیست.


سلام بر هر مستضعفی که سرمایه‌داریِ زالوصفت خونش را می‌مکد و ما دستی به یاری‌اش دراز نکرد‌ایم.


سلام بر مظلومانی که از شدت گرسنگی چشمانشان به گود افتاده است و ما به جایشان شکم برآورده‌ایم.


سلام بر بی‌خانمانانی که در زمستان از شدت سرما جان می‌دهند و در تابستان زیر آفتاب سوزان می‌مانند و ما آسوده‌ایم.


سلام بر هر مستضعفی که از حقی بی‌بهره‌اش گذاشتنه‌اند و بر او ظلمی کرده‌اند و عدالت را از او دریغ نموده‌اند.


سلام بر هر مظلومی که نتوانستیم یاری‌اش کنیم و نفرین به هر ظالمی که نتوانستیم به حسابش برسیم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۷
علی سلیمانیان

پابرهنگان و مستضعفین که خمینی کبیر یک موی آن‌ها را به همه‌ی کاخ نشینان و مرفهین بی‌درد ترجیح می‌داد امروز واقعاً کجای معادلات مدیران و متصدیان امور تبریز هستند؟ چه دارد بر سر عدالت می‌آید؟ البته عدالت در قاموس شهری که وکلای مردم در شورایش، دارند یکی یکی بازداشت می‌شوند دیگر شاید آن‌قدر نامأنوس و غریب شده است که نشود حرفی از آن زد.

شورا نشینان آیا لحظه‌ای به این فکر کرده‌اند که مردم رأیشان را برای چه به پای آن‌ها ریخته‌اند؟ حضرات فاسد که حسابشان جداست اما آن‌ها که سکوت کرده‌اند و از اعتبار مسندی که همه‌ی اعتبارش را مدیون آرای ولی نعمتان پابرهنه‌ای است که به حاشیه رانده شده‌اند هم خرج نمی‌کنند، چه جوابی دارند؟ این‌ها اگر خائن به عهدی نیستند که با مردم بسته‌اند، پس چه‌اند؟ نه جلوی فساد ایستاده‌اند و نه حتی به اندک ندایی که برای دفاع از عدالت به پا خاسته کمکی می‌کنند.

شهر ما انگار دچار یبوستِ حسی شده است که مسئولانش دیگر نه بر بی‌عدالتی می‌خروشند و نه از فسادی که در همسایگی دیوار به دیوارشان در حال رخ دادن است ککشان می‌گزد. دور میزی نشسته‌اند که زانو به زانویشان عده‌ای از خدا بی‌خبر نشسته که برای معضلات شهر تصمیم بگیرند! معضلی بزرگتر از این آیا وجود دارد که ناظران و مقننین شهر دچار فساد و بده‌بستان و رانت و چه و چه و چه شده باشند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۲۰
علی سلیمانیان

مدیر

«مدیران» در جمهوری اسلامی، به یک طبقهی اجتماعی خاص تبدیل شدهاند و هر چه که از مبدأ انقلاب به این سویتر میآییم، این طبقه، وجهِ تمایزش را با عموم جامعه، شدت بیشتری میبخشد. پیدایشِ تیپ، سبک زندگی، گفتمان و هویتِ خاصِ این طبقه، ماحصل تثبیت ارادهای است که با ارائهی نحوهی خاصِ ادراک از جامعه و واقعیات آن، اصرار دارد هر چه که میتواند سنگهای کفهی مسئولیتپذیریِ مدیران را در سمت دیگر صحنه یعنی در کفهی مردم و پیشامدها بچیند و «مدیر» را به جای کارگزاری «تکلیفگرا» و «مسئولیتپذیر»، صاحبِ قدرت و انتفاع و از طبقهی بالانشینان فهم کند. در نحوهی فهمِ معروض، مدیران دوست دارند «رئیس» و در رأس امور پنداشته شوند تا «مسئول» به معنای پاسخگو و مسئولیتپذیر؛ و این آغازِ دگردیسیِ گفتمانی این طبقهی اجتماعی وپیریزی ساختار ادبیاتی متجانس با موجودیت و اهداف جدید است. این گفتمان که رفتار و گفتار مدیران و حتی انتظارات مردم از مدیران را دستخوش تغییر و تأثیر می کند،  گاه امر محوله به مدیران را هم دچار نقضِ غرض کرده و علت موجّدهی مسئولیتی که به مدیر احاله شده را نیز از میان برمیدارد، و مسئولیت، به جای تکلیف، به امتیازی اجتماعی برای او بدل میشود.


القصه، آنچه مقصود این مجال با مقدمهی مجملِ بیان شده است، جستارِ موقعیت «مستضعفین» در سیره و گفتمانِ نوین مدیران است. کاوش گمشدگانی که یک دلیلِ عمدهی فقدانشان، بنیان نهادن ساختار جدیدی از ادبیات، با تعریف عباراتِ نو به جای کلیدواژگانِ سابق و یا تخلیهی معناییِ کلمات قدیمی است. یعنی این ساختار جدید، الزاما با جایگزینیِ واژگان همراه نیست و گاه با تحریفِ معنا و افادهی معانی جدیدی از واژگانِ موجود با حفظ ساختار ظاهریِ پیشین انجام میپذیرد. لازم است برای روشنتر شدن مبحث، چند نمونه به اختصار، ذکر شود:


واژهی «مستضعف» که بار معنایی خاصی را توام با مسئولیتی بر گردنِ مدیران و آحاد جامعه برای رفع علل «استضعافِ» پیش آمده بار میکند، کمکم به «قشرِ آسیبپذیر» و «دهکهای پایین درآمدی» تبدیل و از معنای خود، به آهستگی وانهاده شده است و «استضعاف» دیگر معلولِ کارکردِ برآیندی از اقداماتی که به ضعیف نگه داشته و پنداشته شدنِ مستضعفین انجامیده دانسته نمیشود، بلکه علتِ قائم بر وجود خودِ «مستضعفین» قلمداد میشود. در این معنای جدید، دلیل ضعیف ماندن و یا ضعیف پنداشته شدنِ «مستضعف»، ذات خود او دانسته میشود و طبعاً کسی در قبال رفع این «استضعافِ» ذاتی، نبایست مسئولیت خاصی داشته باشد و هر کمکی برای رفع «استضعاف»، لطفی است بر او و نه تکلیفی واجب بر گردن همگان.


و یا از همین جنس، واژهی «محروم» با جایگزین شدن عبارت «کمتر برخوردار» تلطیف شده است. در معنای جدید، حرف، دیگر از برخورداری و کیفیت آن است و نه «محرومیت» و علت آن. و «نابرخورداری» -که ترجمان دقیقتری از همان «محرومیت» است- به آرامی و در لفافه انکار میشود. عبارت «مناطق محروم» هم به «مناطق کمتر برخوردار» و یا به عبارت رندانهترِ «مناطق کمتر توسعهیافته» بدل میشود تا ضمن انکارِ وجودِ «محرومیت»، بر «توسعهیافتگی» بارِ معنایی مثبت القا شود، در حالی که خودِ این سیاست «توسعهی اقتصادی»، از متهمینِ جدیِ بی عدالتی و «محرومیتزایی» است. این نحوهی اتلاق، بیشتر به جای آنکه دنبال حل کردن مسالهی «محرومیت» باشد، به دنبال پاک کردن صورت مساله و بزک کردن واقعیات است که منجر به این میشود که ضرورت توجه ویژه برای رفع «محرومیت»ها و ارجح بودنِ توجه به «محرومین» نسبت به سایر اقشار، جایش را با اولویت چندم بودنِ «محرومین» و «مناطق محروم»، به دلیل انکارِ نابرخورداری و القای برخورداری، عوض کند.


به همین منوال، عبارت «کوخنشین» را هم با تعبیرِ «حاشیهنشین» به حاشیه بردهاند تا ضمن بیوجه کردنِ استفاده از عبارتِ مقابلِش -یعنی «کاخنشین»- دامان متنِ جامعه و مدیران از وضعیتی که به قول آنها بر حواشی حاکم شده است -و گویا متن جامعه از این حاشیه بر کنار و نسبت به آن بلاتکلیف بوده است- زدوده شود و علاوه بر آن، «کوخنشینی» را نه مولود معضلِ «کاخنشینی»، بلکه «حاشیهنشینی» را معضلی تحمیل شده بر جامعه قلمداد کنند؛ تا هم مدیران، مسئولیت گرانی که بر گردن دارند را وانهند و هم از پلیدیِ معضلِ «کاخنشینی» که هم مدیران با سرعتی بیشتر و هم دیگر طبقات بالانشین جامعه را به خود دچار کرده است، بر حذر بمانند.


ادبیات جدیدِ مدیران، ادبیات خودتطهیری، فرافکنی و بیمسئولیتی، اما در عین حال بالانشینی است که از آن روی که اقویا –من جمله خودش- را به خودی خود قوی و ضعفا را به خودی خود ضعیف میداند، دوست دارد بر قشر ضعیف جامعه، نگاهی منفصل از مسئولیت و دغدغه داشته باشد. گاه از روی عاطفه بر آن قشر ترحم کند و گاه از روی کرم بر آنان لطف روا دارد و البته اغلب هم بیتفاوت از کنارشان بگذرد و در جهان پرعافیت و پررفاهش هیچ نبیند و هیچ نشنود و البته هیچ دردش هم نگیرد از این بیتفاوتی. او به ریاست و آقابالاسری و بالانشینی و خوشگذرانیاش مشغول باشد و «مستضعفین» هم در محرومیت و تبعیض و نداریِ خودشان غوطه بخورند، بیآنکه امید و حتی انتظاری از آن مدیرِ به ظاهر محترم داشته باشند.


«مدیران» در جمهوری اسلامی، به یک طبقهی اجتماعی خاص تبدیل شدهاند با تیپ و گفتمان و منش و هویتی شبیه هم. این طبقه همه چیزش شبیه هم است. از کت و شلوار و لبخندهای دیپلماتیکش گرفته تا نوع حضورش در شوهای تبلیغاتیِ خیریهنما، و از نوع حرف زدن و کلماتش گرفته تا عادات مدیریتی و شخصیاش، همه شبیه هماند. این جماعت حتی رنگ جوهر و شیوهی پارافی یکسان دارند و از این نحوهی اصرار بر یکسان بودن در جزئیترین مسائل، میشود حدیث مفصلی از همسانیها خواند. این طبقه دیگر از این که خود را در قبال «مستضعفین» مسئول نمیداند، ناراحت نیست و از حضور در میان آنان اکراه هم دارد، مگر آن که مصلحت و یا ضرورتی، اجرای شویی تبلیغاتی و یا خود نشاندادنی عاطفی را –آن هم با شیوهی مشمئز کنندهی این طبقه- ایجاب کند. شانیتش را نه در خدمت که در آقابالاسر بودن میداند و طبیعی است نشست و برخاست با پاییننشینان کجا و جاه و جبروت کبریایی حضرت مدیر کجا؟ و حاشا که این سفلگیها از آستان مدیر جداست و شایستهی اوست که با بالانشینان نشیند و برخیزد.


مدیران در دههی چهارم انقلاب، مستضعفین را به صورتی کاملا رسمی، و بیهیچ تعارفی -و بیهیچ خجلتی حتی- فراموش کردهاند. و گویا که فقر و محرومیت و استضعاف را از اجزاء لاینفک جامعهی انسانی و امری اجتناب ناپذیر میدانند که نه مسئولیتی در قبال آن وجود دارد و نه وجود این مساله، دردی برای جامعه است و این درک، برای این طبقه تثبیت شده است. خوش و راحت و بیتفاوتاند و درد و احساس درد را منسی کردهاند. میبینند اما نمیفهمند و میدانند اما هیچ دردشان نمیگیرد. همه چیز عادی است. همه چیز سر جای خودش هست. گویا که مدیران، وجود درههای عمیق فقر را در برابر قلههای ثروت، لازم هم میدانند و اگر نه از دیدن این منظرهی پلید ناعدالتی، دردشان میگرفت و اخمی بر چهرهشان مینشست؛ و البته که آنها دچار فلجِ حسِ تبعیض و فقرند. و این بیماریِ مسریِ دیدن و دانستن و در عین حال درد نکردن، ما را هم دچار کرده است انگار. 


****

نوشته شده برای شماره چهارم نشریه بهمن آذربایجان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۶
علی سلیمانیان