تصریح

یادداشت‌های علی سلیمانیان

تصریح

یادداشت‌های علی سلیمانیان

تصریح

وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَهِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرا

شما را چه شده است که در راه خدا به مقاتله برنمی‌خیزید؟ در حالی که مردان و زنان و کودکان مستضعف صدا می‌زنند: پرودگارا! ما را از این آبادی که اهلش ظالم است نجات بده! و برای ما از جانب خودت ولی‌ای برگزین و برایمان از سوی خویش یاری‌گری قرار بده! (قرآن کریم؛ سورۀ نساء، آیۀ 75)

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

تصریح در تلگرام: t.me/tasrih
تصریح در تام‌تام: tt.me/tasrih
تصریح در ایتا: eitaa.com/tasrih
تصریح در سروش: sapp.ir/tasrih
تصریح در بله: ble.im/tasrih
تصریح در گپ: gap.im/tasrih
🔸
ایمیل: tasrih.ir@gmail.com

● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ● ●

مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است. بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی(ع) بود، به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت، تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی ترسیم، از انحراف می ترسیم.

معلم شهید غلام‌علی پیچک

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

 عادت داریم در برابر هر معضلی، کم زحمت ترین علت ممکن را علم کنیم، و به خود و دیگران بقبولانیم که مشکل از جای دیگری است و نه ما. و هر طور که می شود از گردنمان هر مسئولیتی را بیفکنیم. مثلا در علت یابی مشکل کتاب ناخوانی، همیشه علت را گرانی کتاب دانسته ایم. اگر از اغلب قریب به اتفاق جامعه علت این معضل را جویا شوند، حرف از گرانی و عدم تمکن مالی برای کتاب خواندن، پرتکرارترین حرفی است که شنیده می شود، در حالی که از میان همه علت های ممکن برای این مساله، گرانیِ کتاب، دقیقا در آخر صف ایستاده است و نه حتی قدمی جلوتر.

حرف از گرانی کتاب، آنجا جالبتر می شود که می بینی در سبد مخارج خانوار، هیچ مبلغی به این مساله اختصاص داده نشده است و در عین حال حرف از گرانی کتاب به میان می آید! مدتی پیش، در راسته فروشندگان کتاب های دست دوم  با کتابهایی حتی با قیمت 200 تومان مواجه شدم که در میانشان کتابهای ارزشمند و جذاب و خواندنی وجود داشت. اما چه کسی است که سراغ کتاب برود! واقعا مشکل قشر کتاب ناخوانان، گرانی است؟ من که چنین فکری نمی کنم.

به نظرم گرانی کتاب فقط گریبان قشر کتابخوان و کتابفروش و ناشر را فشرده است و نه هیچ کس دیگر را. گرانی، آزادی انتخاب قشر کتابخوان را با تحدید مواجه کرده است و رونق کار ناشران و توزیع کنندگان را با تهدید.

حرف از گرانی کتاب در شرایطی زده می شود که کتاب را می شود بدون هزینه هم به دست آورد. امانت گرفتن کتاب از دوست و آشنا و کتابخانه های عمومی، و ازاینها آسانتر، مطالعه کتاب الکترونیکی برای هر سلیقه ای به وفور وجود دارد و این ها، بهانه گرانی کتاب را بیشتر از همیشه، پوچ نشان می دهد.

مشکل کتاب ناخوانی در جامعه کنونی ما، بی دغدغگی و کساد بازار اندیشه است. کسی مشتری فکر و تعقل و پویایی نیست. جامعه ما درد شکمش بیشتر است از درد روحش. چطور می شود همین شهری که طی چند سال اخیر، بخش قابل توجهی از کتابفروشی هایش را از دست داده است، یکهو با صف های طولانی در برابر فلافل فروشی هایی که به شکل اختاپوسی و یک شبه در اقصی نقاط شهر روییده اند، مواجه می شود و کثرت این کسب که تنگاتنگ هم نیز سر برآورده اند را با کسرت رونق، مواجه نمی کند؟ شاید کمی باورش سخت باشد اما در یک مدت بسیار کوتاه، شاید نزدیک به 50 -60 فلافل فروشی متحد الشکل و با اسامی مختلف در تبریز سر برآورده اند و جالبترش هم اینجاست که همگی با رونق و ازدهام و شلوغی مواجه اند و کتابفروشی ها، با کساد و ورشکستگی روز افزون و آخرسر هم، جمع کردن بساط و تعطیلی. شهر را بوی روغن سوخته به خود گرفته است و بوی بی مهری به کتاب و اندیشه.

آنچه جامعه ما را کتاب ناخوان کرده و دارد کتاب ناخوان تر از این هم می کند، تغییر ارزشهای جامعه است. شاید این حرف دیگر زیادی کهنه و سخیف شده اما باور کنیم که مساله تازه ما، همان مساله قدیمی است. درد ما این است که در این جامعه، زیبایی و آراستگی ظاهری و مد و پز و ادا درآوردن و دیده شدن و آسودگی و گنده گویی و کوته فکری و ...، می چربد بر هر ارزش روحی و فکری. می ارزد به درد فرهنگ و تعقل و علم و عدالت داشتن. و می ارزد به دردِ بهتر شدن داشتن و خون دل برای عقب افتادگی خوردن. جامعه ما انگیزه ای برای کتاب خواندن و برای فکر کردن و برای بهتر شدن ندارد و برای این هم، دنبال هر بهانه ایست تا فکر کتاب خواندن را از سرش باز کند. فعالیت چندین ساعته در شبکه های مجازیِ اجتماعی -که اغلب قریب به اتفاقش پوچ اندر پوچ است- ساعت ها ارزش وقت گذاشتن دارد ولی از نبودِ فرصت، آن هم به قدر چند دقیقه برای کتاب خواندن، می نالیم. این هم بهانه دیگری است برای فرافکنی که باز هم محکوم به پوچی است. زیاد می شنویم این را که در این زمانه همه گرفتارند و دنبال یک تکه نان و فرصتی برای این کارها نمانده است. و شاید بهتر بود که بگوییم خود را گرفتار زمانه کرده ایم.

خلاصه اینکه، کتاب ناخوانی جامعه ما از سر بی دردی است و میل به بی دردی. و بی تعارف باید گفت که دوست نداریم فکر کنیم. فکر کردن و بیشتر فهمیدن ملازم بیشتر رنج کشیدن و بیشتر تلاش کردن برای بهبود است، و جامعه راحت طلب ما، طبعا از این امر گریزان است. تنبلیم و دوست داریم بیشتر از اینها هم تنبل باشیم. دوست داریم نه کسی کاری به کارمان داشته باشد و نه ما کار به کار کسی داشته باشیم. بخور و بخواب و خوش گذرانی و پول درآوردن و ول گشتن، مطلوب تر از احساس مسئولیتی بیشتر از اینهاست. و وقتی بی دردی و بی مسئولیتی و بی تکلیفی، بشود ارزش؛ نخواندن و اندیشه نکردن و کمتر فهمیدن هم به درد ناشی از اینها، خواهد چربید.

بوی روغن سوخته برای ما، آشناتر و مطلوب تر است از بوی کاغذ، و این یعنی فاجعه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۹:۲۵
علی سلیمانیان

با سرودخوانِ جنگ، در خطه یِ نام و ننگ
به بهانه این روزها، که ادبیات و گفتگوهایِ ضد جنگِ عده ای روشنفکرمواب، که می خواست کارستانِ ایستادن با دستانِ بسته را بپژمرد و این حماسه یِ سراسر زیبایی و غرور را به مصیبتی ضدِ جنگ بدل کند و باز همان حرفهای همیشگیِ جماعتِ گریزان از جنگ و به کنج عافیت غلتیده را به تکرار بیان کند.

و بهانه مرثیه سرایی های مفلوکِ مصیب زده یِ حماسه گریز، که از این منظره ی سراسر نور و روشنی، ترجمانی از تاریکی و مصیبت گشود.

هر چند با اندکی تاخیر.

و به بهانه یِ اظهار نظر مشمئز کننده ی یک وطن فروشِ عافیت طلبِ زالو صفتِ بی همه چیز، که زیر پستم درباره شهید حامد جوانی عزیز که در روزگار قحط شهادت و روزگار رخوت و آسایش طلبی، در نبردی سخت با خونخواران و منادیان اسلام امریکایی، خود را به قافله ی شهیدان رسانید، نوشته شده بود.

بریده هایی از کتاب «با سرودخوانِ جنگ، در خطه یِ نام و ننگ»ِ مرحوم نادر ابراهیمی
بهانه ای هم باشد برای معرفی این کتاب ارزشمند و خواندنی

*

«این، به اعتقاد خالص و صادقانه ی من، عظیم ترین، مومنانه ترین، دلاورانه ترین، ایرانی ترین و نیز سالم ترین جنگی ست که ملت ما از آغاز تاریخِ خود تا کنون داشته است؛ «از آغاز تاریخ» یعنی از زمانی که ملتی یا سرزمینی به نام ایران یا نامی نزدیک به آن و حتی اقوامی به نام پارس و ماد در این سرزمین زیسته اند...

این جنگ، قبل از هر چیز، یک نکته ی بسیار بنیادیِ از یاد رفته را به یاد همه ی ما آورد و آن اینکه ما ملتی ترسو، بزدل، توسری خور، تریاکی، تسلیم و بی حمیت نیستیم، و سپس این نکت را، که ایمان، انگیزه و اسلحه ی عظیم و خطیری ست برای تهی دستانه و غیرتمندانه جنگیدن و پیروز شدن...»

*

«اختگانِ دانا، گروهی از مردانِ میدان و مبارزان کوچک و بزرگِ جهان را که مورد احترام مردم هستند، می ستایند؛ بسیار زیبا و شاعرانه هم-به تقلید، کورکورانه؛ و بدون شناخت؛ امّا دلاورانِ از فوقِ جان گذشته ی بی پروای هوشمندِ شگفتی انگیزترین میدانِ نبردهایِ جهان- جمیع نظام های بدکار جهان علیه ایران- را، زیر لب هم تحسین نمی کنند؛ چرا؟ چون، شاید، کسانی از ایشان بپرسند: اگر این نبردی است جانانه و مردمی، شما در کجای این نبرد جای دارید؟ و شما چرا سلاح بر نمی دارید؟ و شما چرا، لااقل، از روستاییانی که گروه گروه، خالصانه به جبهه می روند و می جنگند و کشته می شوند، دفاع نمی کنید؟

از این پهلو به آن پهلو می غلتم.

نور ماه، از درز چادر، به درون می ریزد.

مردی، دعای نیمه شب می خواند.

و من باز می اندیشم: شبه روشنفکرانِ ما- این اختگانِ دانا- همه یِ انقلاب هایِ ملّی، مردمی، طبقاتی، جامعه گرایانه و جملگیِ جنگ های استقلال طلبانه، آزادیخواهانه، تدافعی و ضدّ استعماری تمام ملّت های جهان را –به دلیل آنکه خطری برای خودشان ندارد- می ستایند، آن هم با چه مجذوب شدگیِ شهوانی و خُماریِ شگفت انگیزی، امّا نوبت به میهن خوب خودشان و مردمِ دلدارِ مؤمنِ آگاهِ خودشان که می رسد، اگر مردمی ترین جنگ و جهاد جهان در جریان باشد، از آنجا که اگر بخواهند بستانید [ایراد تایپی کتاب، منظور بستایند است]، ناگزیرند به شکلی مشارکت کنند و اگر چنین کنند، دیگر از دیدگاه عیّاشان گریخته از وطن، «روشنفکر و هنرمند بزرگِ مُتعهّد» به شمار نمی آیند، نه فقط سکوت اختیار می کنند –که کاش می کردند- بلکه سنگ بنا را بر این می گذارند که «بله... انگلیس ها این جنگ را به راه انداخته اند. من خبر موثّق دارم... آمریکایی دستور داده اند که ما حمله کنیم... من می دانم... آلمانی و فرانسوی ها از حکومت ما خواسته اند که با یک جهان اسلحه درگیر شود... من... من... دقیقاً روشن است که آمریکایی ها، روس ها، من... رادیو اسرائیل را گوش کنید... بله آقا...»...

و چنین است که به راستی، روشنفکران اخته و اختگانِ دانای ما، مایه ی شرمساری و بی آبرویی ملّت و مردم خود هستند، ملّت و مردمی که مایه فخر تاریخ اند

*

«می گوییم: ما را در این جنگ تحمیلی، در برابر فاسدترین نظام های عربی قرار داده اند. حال به میدان بیایید و بجنگید! به میدان بیایید و شاهنامه خوانی هایتان را به مرحله ی عمل برسانید!

می گویید: اگر به خاطر میهن بود می جنگیدیم؛ اما به خاطر آرمان شما، نه.

می گوییم: شما بجنگید؛ به خاطر هر چه که دوست دارید بجنگید!

می گویید: نه. جنگ ما، نهایتا به سود آرمان شما تمام خواهد شد.

می گوییم: و به سود میهن ما، که از آرمان ما جدا نیست؛ اما بگذارید راستش را، اینجا در خفا، نزد هم اقرار کنیم: شما روشنفکران –نه... شبه روشنفکران- حتی اگر بجنگید هم چیز قابلی نیستید.اصلا چیزی نیستید. ما هم از ایمان مان دفاع می کنیم هم از ایران مان؛ اما شما فقط می توانید به خاطر کسب آرزو بجنگید؛ اما همین کار هم شهامت می خواهد. نمی خواهد؟ دل و جرئت و اراده می خواهد. نمی خواهد؟ فحش دادن چون زحمت ندارد، باب طبع شماست؛ اما جنگیدن. ها! انسان حتی از تجسم آن هم روده بر می شود. »

*

«شاعر!
هرگز باور نکرده یی که از حماسه به غزل می توان رسید. هرگز باور نکرده یی.
اینک، همقلم با شاعر تاریخ، برای مردمی که سخت می جنگند، که خوب می جنگند، که می دانند چرا می جنگند، بیا و مرثیه های نو بساز، تعزیه های نو... اما جامه ی مرثیه ها و تعزیه هایت را بر تن حماسه بپوشان تا از آن میان تغزلی عاشقانه سر برآورد.

شاعر!
هرگز باور نکرده یی که از حماسه به غزل می توان رسید. نه؟ هرگز باور نکرده یی؟»

*

«یک روز

وقتی جنگ تمام شد

بچه ها باز می گردند به خانه هایشان

یا باز می گردند تا خانه های ما را بسازند

و امیدهای ما را.

ما نگاه می کنیم

و می بینیم

چقدر عرق، روی پیشانی ها

چقدر نیرو، در بازوها

چقدر غم، در اعماق قلب ها

چقدر شور برای از نو ساختن

چقدر وسیله، برای بنا کردن

و خدای من! باز هم چقدر جوان

و کمی اشک... »

*

«در کنج اتاق مهمان خانه ی منزلمان، خمپاره ی عمل نکرده ی چاشنی کشیده یی داریم که در آن گلی کاشته ایم. گل، عجب پیله کرده است و ریشه. و زندگی و مرگ، عجب پیوندی خورده اند در آن گوشه به هم.»
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۷
علی سلیمانیان